ايثار
فاعتبروا يا
اولي الابصار
ميرزا
فتحعلي آخوندوف
، افكار و ادامه
راه او
دوره
قاجار به ويژه
دوران سلطنت طولاني
ناصرالدين شاه
در اثر اراده سياسي
دشمنان خارجي ايران
به ويژه اعداء
ثلاثه روس و انگليس
و عثماني روزگار
آغاز جريان افكار
مشئوم و مخرب است
كه طيف معيني آن
را دوره پيدايش
فكر آزادي و نوانديشي
مي خوانند . براي
قشر متدين ايراني
نسخه نوانديشي
ديني پيچيده و
ارسال مي شد كه
اين جريان با بروز
انديشه هاي شيخيه
و فتنه بابيه و
سپس ازلي گري و
بهايي گري آغاز
شد و در نتيجه عدم
فراگيري ، نمونه
ها و مشرب هاي ديگري
آمد كه ماجراي
ناموفق سيد جمال
الدين افغاني سرآغاز
اين نوانديشي ديني
بود . در اين ميان
جريان ديگري نيز
براي طبقه اشراف
و نجبا كه گرايش
لائئيك و غير ديني
داشتند و نحوه
زندگي داخلي آنها
زمينه آماده اي
براي پذيرش چنين
رفتارها بود طراحي
و تطبيق مي شد . در
اين دوره افرادي
به كار فكري بر
روي انديشه اين
طبقه متنفذ پرداختند
كه اين تحركات
و القائات به حوادث
اجتماعي چشمگيري مانند
نهضت مشروطيت ايجاد
حزب دموكرات به
رهبري شيخ محمد
خياباني و به دنبال
آن تاسيس ديوانخانه
، مجلس مؤسسان
، مجلس شورا ، تاليف
، ترجمه و تصويب
قانون منجر شد
كه اغلب اين امور
ظاهري شيرين داشت
اما انديشه هايي
مانند تغيير الفبا
، كشف حجاب ، داعيه
تقي زاده اي از
بن دندان انگليسي
شدن و… را به دنبال
آورد . ميرزا يوسف
خان مستشارالدوله
، ميرزا صادق خان
مستشارالدوله
صادق ، عبدالحيم
بيگ طالبوف ، ميرزا
آقاخان كرماني
، شيخ احمد روحي
، پرنس ميرزاملكم
خان پسر ميرزا
يعقوب ارمني ،
زين العابذين شيرواني
، ميرزا حسين خان
سپهسالار ، ناظم
الاسلام كرماني
، ميرزاصالح شيرازي
، حاجي سياح از
جمله متاثرين فتنه
هاي فكري خارجي
بودند كه مامور
اجراي اصلي اين
توطئه ها و قطب
عناصر مذكور ميرزا
فتحعلي آخوندوف
بود .
ميرزا فتحعلي
آخوندوف اغلب در
تاريخ ادبيات ،
هنر و تاريخ سياسي
اخير ايران از
جانب برخي از نويسندگان
ستوده شده است
. عده اي او را بنيانگذار
تئاتر شرق و جمعي
بنيانگذار رمان
فارسي نيز خوانده
و اينگونه وجه
علمي ، ادبي و هنري
نيز بر او ساخته
اند حتي كساني
پيشتر رفته و او
را فيلسوف شرق
قلمداد كرده اند
. اما افكار و آرا
و عملكردهاي آخوندوف
كه به روشنگري
تعبير شده است
بيش از هر چيزي
موجب تمجيد وي
از جانب اصحاب
انديشه هاي چپ
شده است .
ابتدا شرح حال
كوتاهي از آخوندوف
را مي آوريم تا
با آشنايي بر احوال
شخصيه وي به بيان
افكار و آثار او
بپردازيم .
فتحعلي در سال 1228 ه.ش
( 1812 ميلادي ) در شهر
"نوخا" كه اسم قديم
"شكي" است
به دنيا آمد . پدرش
ميرزامحمدتقي
اهل تبريز و در
دوره حكمراني نايب
السلطنه وليعهد
عباس ميرزا در
آذربايجان ، كدخداي
قصبه خامنه از
محال تبريز بود
. اما ميرزا فتحعلي
بعدها هركجا كه
لازم بود مليت
خود را به وجه متغير
و مصلحتي تعريف
مي كرد . او با هركسي
كه ارتباطي برقرار
مي كرد براي ايجاد
قرابت خود را به
نوعي خويشاوند
او معرفي مي كرد
. چنانكه درنامه
اي به موبد مانكجي
رهبر زرتشتيان
ايران مي نويسد
: " من خودم
اگرچه علي الظاهر
تركم ، اما نژادم
از پارسيان است
. جدم حاجي احمد
از رشت آمده در
آذربايجان توطن اختيار
كرده است . ص249 مكتوبات
).يا در جايي ديگر
كه لازم ديده تا
خود را با وزير
امور خارجه ايران
خويشاوند قلمداد
كند در نامه اي
به حسين خان نظام
الدوله مي نويسد
: " من در دارالخلافه
طهران كسي را نمي
شناسم و با جناب
جلالتماب شما نيز
روبرو آشنايي ندارم
.اما شنيده ام كه
جناب شما از ايل
مقدم هستيد . من
هم از طرف پدر ومادر
مقدم هستم "(ص
59 مكتوبات
) .
ميرزا
محمد تقي در 1227 از
كدخدايي خامنه
بركنار شد و به
قصد تجارت به شهر
شكي از بلاد قفقاز
كه هنوز به تسخير
روس ها درنيامده
بود و جزو خاك ايران
بود مهاجرت كرد
. در آنجا با "نعناع"خانم
برادر زاده آخوند
حاجي علي اصغر
شَكَوي ازدواج
كرد . پس از دو سال
ميرزا محمد تقي
با زن و فرزندش
فتحعلي از شكي
به تبريز بازگشتند
. او از سابق زن ديگري
در تبريز داشت
كه مادر فتحعلي
به دليل ناسازگاري
با زن سابق شوهرش
از او جدا شد و به
همراه پسرش فتحعلي
به قريه مشكين
از توابع اردبيل
نزد عموي خود آخوندحاجي
علي اصغر رفت . اخوند
، فتحعلي
را به فرزندي پذيرفت
و شهرت آخوندزاده
او از همين ناپدري
است . ميرزا فتحعلي
از 7 سالگي تا 13 سالگي
در مشكين ماند
تا در سال 1241 آخوند
علي اصغر به همراه
عباس ميرزا به
شهر گنجه قفقاز
رفت و فتحعلي و
مادرش را نيز باخود
به گنجه برد . او
در گنجه تحصيلات
علوم ديني را نزد
ملا حسين در مسجد
شاه عباس اين شهر
آغاز كرد در اين
مدسه شخصي بود
به نام ميرزا شفيع
واضح كه از خدمتگزاران
قنسول آلمان بود.
ميرزا شفيع با
رهنمود ارباب آلماني
خود مخفيانه طلاب
را از تحصيل علوم
ديني منصرف مي
كرد . آخوندزاده
نيز از متاثرين
او بود كه زمينه
انحراف و بردگي
خارجي اش از همان
ارتباط آغاز مي
شود " مراد
پدر ثانوي ام اين
بود كه من تحصيل
علوم عربيه را
تمام كرده در سلك
روحانيون تعيش
بكنم . اما قضيه
ديگر رو داده باعث
فسخ اين نيت شد
تفصيل آن اين است
: در يكي از حجرات
مسجد گنجه ازاهل
ولايت شخصي مقيم
بود ميرزا شفيع
نام كه علاوه بر
انواع و اقسام
دانش خط نستعليق
را خيلي خوب مي
نوشت . اين ميرزا
شفيع همان است
كه در مملكت غرمانيا
سرگذشت و فضل اورا
در اشعار فارسيه
به قلم آورده اند
. من به فرمايش پدر
ثانوي خودم هر
روز پيش اين شخص
رفته مشق خط نستعليق
مي گرفتم تا اينكه
رفته رفته ميان
من و اين شخص محترم
الفت و خصوصيت
پيدا شد . روزي اين
شخص محترم از من
پرسيد : ميرزا فتحعلي
! از تحصيل علوم
چه منظور داري
؟ جواب دادم كه
مي خواهم روحاني
بشوم . گفت مي خواهي
تو رياكار و شارلاتان
بشوي ؟ تعجب كردم
و حيرت نمودم كه
اين آيا اينچه
سخن است ميرزا
شفيع به حالت من
نگريسته گفت : ميرزا فتحعلي
عمر خود را در صف
اين گروه مكروه
ضايع مكن ، شغل
ديگر پيش گير. وقتي
كه سبب نفرت اورا
از روحانيون پرسيدم
شروع كردبه كشف
مطالبي ه تا آن
روز از من مستور
بود و عاقبت تا
مراجعت پدر ثانوي
ام از حج ميرزا
شفيع جميع مطالب
عرفانيت( !) را به
من تلقين كرد . و
پرده غفلت را از
پيش نظرم برانداخت
. بعد از اين قضيه
از روحانيت نفرت
كردم و نيت خود
را تغيير دادم
. ( 11 مقالات ) " ميرزا فتحعلي
كه بعدها ولي نعمتي
عباس ميرزا را
فراموش كرده و
به خدمت خيانتبار
شكست دهنده عباس
ميرزا در مي آيد
در يكي از نامه
هاي خود بيشرمانه
آن سوي ارس را كه
هنوز ضميمه غاصبان
روس نگشته بود
خاك روس باد كرده
، درباره مهاجرت
عائله مي نويسد:
" يك سال قبل از
جنگ پاسكوويچ با
نائب السلطنه رضوان
آرامگاه به اين
طرف ارس به خاك
روس (؟!) هجرت كرده
ايم (ص 205 مكتوبات
) " يك سال بعد جنگ
ايران و روس دوباره
درگرفت و آخوند
به شهر شكي بازگشت
. در سال 1249 به مدرسه
جديد روسي رفت
كه يك سال بعد از
آن مدرسه به دليل
ناتواني اخراج
شد .در سال 1250 به منظور
تحصيل و كار به
تفليس رفت . آخوند
او را به عباسقلي
آقا باكيخانوف
" قدسي " مترجم فرمانرواي
روسي قفقاز معرفي
كرد و ميرزا فتحعلي
در نوامبر 1834 به عنوان
وردست مترجمي فارسي
، تركي و عربي به
خدمت ژنرال قوبرناتور
جانشين تزار در
قفقاز درآمد .او
در اين باره مي
نويسد : "
من اول در مدارس
اسلاميه قفقاسيه
مشغول تعلم بوده
بقدر امكان زبان
تركي و فارسي و
عربي را ياد گرفتم
و بعد از آن از وطن
خود شكي به تفليس
آمده زبان روسي
را آموختم و داخل
خدمت دولت بهيه
روسيه شده به منصب
مترجمي السنه اسلاميه
در حضور سرداران
قفقاسيه تعيين
يافتم ( ص75 مكتوبات )." البته او
هرگاه لازم مي
ديد خود را ايراني
مقيم قفقاز و دعاگوي
شاه ايران نشان
مي داد چنانكه
در نامه اي به وزير
خارجه ايران مي
نويسد : "در عهد
فيروز اين پادشاه
خجسته سير اطال
الله عمره ايران
به درجه ترقي خواهد
رسيد و ماها برادران
ديني كه در مملكت
خارجه توطن مي
داريم از شنيدن
اين نوع اخبارات
بهجت افزا هميشه
وجد كرده يكديگر
را تهنيت مي دهيم
( ص 103 مكتوبات ) و در نامه
ديگري ناماز خوان
و شيعه خالص و ثناگوي
وزير امور خارجه
ايران مي شود : الحق
بر همه فرقه اثني
عشريه واجب است
كه دوام اقبال
جناب شما را در
مسند عزت و وزارت
براي سعادت خودشان
در اوقات خمسه
از درگاه خالق
منان مسئلت نمايد
(ص 97 مكتوبات )ميرزا
فتحعلي خدمت به
سرداران روسي قفقاز
را به جايي ميرساند
كه وورونتسوف سركوبگر
قيام امام شامل
را انساني فرشته
خو مي خواند . او
پس ازاثبات بندگي
خودبه درجه كاپيتاني
ميرسد و در ادامه
خدمات ديگر تا
رتبه پالكوونيك
( كلنل ) مي رسد : " در
سال تازه مسيحي
از طرف اعليحضرت
ايمپراطور افخم
نشان قولونيلي
( سرهنگي ) بمن مرحمت
شده است . (ص 140 مكتوبات
) . او در تفليس با
ايران ستيزان بنامي
مانند گريبايدوف
دوستي عميقي برقرار
مي كند و با او لجنه
اي به نام" ديوان
عقل " ايجاد مي
كند كه در آن تشكيلت
تعليمات ماموريت
خود را به وجه اكمل
دريافت مي كند
. او در طول حيات
و ماموريت خود
به تاليف آثار
زير پرداخته است
:
1- - تمثيلات ( 6 نمايشنامه
كمدي ) از
سال هاي 1272 تا 1266 .
2 - حكايت يوسف
شاه يا ستارگان
فريب خورده 1273
3 - الف باء جديد
1274
4 - مكتوبات كمال
الدوله يا سه مكتوب
1279و1280
5 - مقالات ( از
سال هاي 1281 تا 1294 )
6 - مكتوبات .
يكي
از مهمترين وظايف
او كه تا آخرين
روزهاي عمرش اين
ماموريت را با
وفاداري و لجاجت
و سماجت تمام ايفا
كرد فتنه تغيير
الفباي مسلمين
بود .او ابتدا تغيير
الفبا را به دليل
صعب القرائه بودن آن مطرح مي
كرد ولي با ملاحظه
نامه هايش اهداف
اصلي او روشن مي
گردد . در نامه اي
به مستشار الدوله
كه از شاهزادگان
و همكيشان آخوندوف
هم هست مي نويسد
: " عرب ها علاوه
بر آنكه سلطنت
هزار ساله ما را
يه زوال آوردند
و شان و شوكت ما
را بر باد دادند
و وطن ما را خراب
اندر خراب نمودند
خطي را نيز گردن
ما بسته اند كه
به واسطه آن تحصيل
سواد متعارف هم
براي ما دشوارترين
اعمال شده است
. چه مصائب از اين
قوم به ما رسيده
است . مرد با بصيرت
از تصور آنها به
گريه مي افتد . وقتي
كه پيشوايان اين
قوم در حال حيات
مي بودند ما از
ترس شمشير ايشان
فرمانبردلري ايشان
را قبول كرديم
حالا كه مرده اند
و خاك شده اند باز
به عبوديت مردگان
ايشان افتخار مي
كنيم . نگاه بكنبد
كه حماقت و كودني
ما در چه درجه است
. الان منتهاي تلاش
من اين است كه ملت
خودم را باري از
دست اين خط مردود
و ناپاك كه از آن
قوم به ما يادگار
مانده است خلاص
كرده ملتم را از
ظلمت جهالت به
نورانيت معرفت
برسانم .(ص 140 مكتوبات
). او با تئوري تغيير
الفبا مي خواست
كه نسل هاي بعدي
از فرهنگ و ميراث
ديني جدا شوند
و بلايي را كه امروزه
بر سر مسلمانان
تركيه ، اندونزي
و سرزمين هاي غصب
شده توسط روس ها
آمده بر سر ايران
كه كانون هميشه
مشتعل اسلاميت
است تطبيق شود
. او با رندي ابراز
مي كرد كه الفبا
درست آنچنانكه
تزار با روس ها
كرد در نزد روحانيون
حفظ شود ولي مردم
الفباي جديد و
من درآوردي را
بياموزند : " الفباي قديم نيز
در دست علماي دينيه
بماند كه كتب دينيه
مارا در خط قديم
ياد گرفته به ما
تلقين بكنند يعني
الفباي قديم مخصوص
امور اخرويه بشود
، الفباء تازه
مخصوص امور دنيويه
.(ص 325 مكتوبات
). آخوندوف در فتنه
تغيير الفبا با
ديگر همفكران خود
ارتباطي مستمر
و ناگسستني ايجاد
كرده بود . او با
كليه مقامات و
اشخاص متنفذ ايراني
مكاتبه مي كرد
و از وضعيت دولتي
خود كه كلنل روس
و مترجم مخصوص
شاهزاده تزاري
بود استفاده كرده
امكانات سفارت
كنسولگري ايران
در تفليس و مركزيت
حكومت تفليس را
به استخدام ابلاغ
و انتشار اهداف
و مقاصد خود در
آورده بود . گرچه
خود اين ماموريت
را براي ارباب
روس خود انجام
مي داد . :او در نامه
اي به پرنس ميرزا
ملكم خان ناظم
الدوله كه همكيش
و همفكر او در توطئه
تغيير الفبا بود
مي نويسد :" … و بعد از چاپ
اين شرح ( دلايل
تغيير الفبا ) چند
نمره از آن روزنامه
را براي من بفرستيد
كه در تفليس به
بزرگان خودم نشان
بدهم . چونكه هميشه
به مقتضاي رسوم
خدمت در باب فرستادن
نوشته اي به جهت
پيشرفت اين خيال
اجازت مي طلبم
ايشان چگونگي مراتب
را و نتيجه زحمات
مرا از من مي پرسند
.(ص 168 مكتوبات )
" يا "
درين باب بنابراقتضاي
شروط خدمت از بزرگان
خودم يعني از اولياي
دولت بهيه روس
اذن و اجازت خواستم
(ص 193 مكتوبات)
. او در اين راه با
پرنس ميرزا ملكم
خان پسر ميرزايعقوب
ارمني و باني فراماسونري
در ايران همراه
بود . ملكم خان سفير
ايران در انگليس
كه براي اخذ جواز لاتاري در
ايران ناصرالدين
شاه را تهديد كرده
بود كه "يا بر حقوقم
بيفزا يا اجازه
لاتاري را صادر
كن چه در غير اين
صورت من قانون
را به كشور خواهم
آورد " پس از عدم
اتخاذ نتيجه مطلوب
به انتشار روزنامه
قانون پرداخت از
انگليس ها دستور
تغيير الفبا را
گرفته بود . ملكم
خان سالها براي
اشاعه الفباي جديد
خود در ايران و
عثماني از هيچ
تلاشي فروگزار
نبود . ملكم
خان كه آخوندوف
او را حضرت روح
القدس مي خواند
مراد او و همكيش
آخوندوف بود :
" جناب روح القدس
! چنانكه
ميرزا آقاخان به
شما گفته بود : تو
جن بچه اي ، من از
خيال تو مي ترسم
. گرو نمي بندم ،
رموز را
بده به من . مانيز
راه خيال شما را
نمي دانيم و از
شما ميترسيم .(ص118 مكتوبات
) آخوندوف طي مسافرت
هايي كه به عثماني
مي كند در جهت تغيير
الفبا در آن سرزمين
اسلامي نيز به
تحركات خستگي ناپذيري
دست مي زند . پس مكاتبات
گسترده اي كه با
مقامات عثماني
مي كند در آنجا
نيز به نتيجه نمي
رسد و در نامه اي
به ملكم خان به
ضرورت تغيير روش
اشاره كرده و به
اين نتيجه مي رسد
كه در طرح تغيير
الفبا به اسلاميت
خود تاكيد ورزند: " اما گمان
ندارم كه ملت اسلام
بدين درجه تغيير
و اصلاح خط رضا
بدهند ." و در ادامه اين
تاكتيك رياكارانه
خود را معتقد به
اسلام و تشيع معرفي
مي كند . او در نامه
اي به علي
خان قنسول ايران
در تفليس كه بعدها
با اراده و توصيه
آخوندوف ميرزا
علي خان امين الدوله-
والي آذربايجان
مي شود- مي نويسد
: من دشمن دين و دولت
نيستم … شما ميدانيد
كه من در اسلاميت
چقدر راسخ القلبم
و هرگز ديني را
در دنيا بر دين
اسلام ترجيح نميدهم
. سوره كيهعص را
كه در حضور حاجي
ابوالفضل براي
شما تفسير كردم
از من شنيديد و
در ين اعتقاد اولاد
و اخلاف من نيز
پيرو من خواهند
بود منظور رفع
اسلاميت نيست معاذالله
از اين نيت نكوهيده
. (ص 178. (126 ال مك )مكتوبات
)و در نامه اي ديگر
خطاب به اعتضادالسلطنه
وزير علوم ايران
از سياست سالوس
بهره ور شده مي
نويسد :
"ما بيچارگان
از فرقه اسلام
كه متوطنان صفحه
ايران و روم هستيم
فارسي زبان و تركي
زبانيم و عربها
كه به ما غلبه كرده
دين خودشان را
به ما داده زبان
خودشان را به زبان
هاي ما مخلوط كرده
اند ما را مجبور
ساخته اند كه به
جهت فهميدن كتبي
كه در اصل زبان
خود ما تصنيف مي
يابد زبان عربي
و قواعد آن را نيز
لامحاله دانسته
باشيم " او از كليه
روش هاي مزورانه
خود مايوس شده
به ملكم خان مي
نويسد : " از عثمانيها
ديگر من اميد بريدم
و ايشان را مذمت
نمي كنم . مطلب را
خوب فهميدند و
دانستند كه سلطنت
ديسپوتيه ايشان
و دين ايشان بعد
از اجراي الفباي
جديد و بعد از انتشار
ترقي علوم از ميان
بدر خواهد رفت
. ( ص280 مكتوبات ) و آنگاه
مقصود اصلي خود
را باز مي كند
: " اين دين
اسلام كه سد راه
الفبا مي شود :
اين دين
اگر ز بيخ و بن برنَكَنم
من خود نه علي
ابن تقيّ حسنم
نسخه
جات متعدده كمال
الدوله در دست
دوستان و همرازان
من در اطراف عالم
موجود است عنقريب
دوستانم نسخه را
در طرفي به چاپ
خواهند رساند و
دركل آسيا و افريقيه
منتشر خواهند كرد
. آنوقت ببينيم
كه وزراي اسلامبول
چگونه دين خود
شان را نگاه خواهند
داشت آنوقت دين
ايشان از دست خواهد
رفت . (ص 235 مكتوبات
)او
پس از اينكه با
ريا و حقه بازي
و شعبده كه تخصص
ملكم نيز بود ،
راه به جايي نمي
برد چهره حقيقي
خود را از پرده
سالوس بيرون مي
افكند و دروغ بودن
يكايك مدعيات خود
را كه اتفاقاً
سنت اخلاف فكري
اش نيز چنين است
، آشكار مي كند
. او كه در مكاتبات
با مقامات ايراني
لاينقطع دم از
ايرانيت مي زد
در نامه اي به ملكم
خان مي نويسد:
" مرا با ايراني
و عثماني چكار
مردي هستم درويش
مسلك ، محب بشريت
، ( ص 196 مكتوبات ) .
ميرزا فتحعلي آخوندوف
با هركسي كه در
تماس و ارتباط
بود نسبت به موقعيت
، مشرب ، مذاق و
ظرفيت هاي سياسي
- اجتماعي او مطالب
و بخشي از مقاصد
خود را مطرح مي
كرد . او در ميان
شاهزادگان ايران
و عثماني با عناصري
كه شزوز فكري و
دغدغه هايي داشتند
رابطه برقرار كرده
به القاء افكار
خود مي پرداخت
. اگر از الفبا كاري
نگشود او دوستانش
را به عربي زدايي
از فارسي تحريص
مي كرد . در نامه
كه به شاهزاده
جلال الدين ميرزا
نوشته او را به
عربي زدايي و سره
گرايي و باستان
ستايي ايراني كه
به نظرش مي تواند
دكاني در مقابل
دين باشد ، سوق
مي دهد : " به شاهزاده
جلال الدين ميرزا
:در خصوص مقبوليت
كتاب مستطاب شما
بغير از توصيف
و تحسين حرفي ندارم
. خصوصاً اين كتاب
ازين بابتي شايسته
تحسين است كه نواب
شما كلمات عربيه
را از ميان زبان
فارسي بالكليه
برافكنده ايد
. كاش ديگران نيز
متابعت شما را
كردندي و زبان
ما را كه شيرينترين
زبانهاي دنياست
، از اختلاط زبان
كلفت و ناهموار
عربي آزاد نمودندي
. نواب اشرف شما
زبان مارا از تسلط
زبان عربي آزاد
ميفرماييد من نيزدر
تلاش هستم كه به
ملت خودمان از
دست خط عرب ها نجات
دهم . كاش ثالثي
پيدا شدي و ملت
مارا از قيد اكثر
رسوم ذميمه اين
عربها كه سلطنت
هزارساله عدالت
آئين ممدوحه بلند
آواي مارا به زوال
آوردند و وطن ما
را كه گلستان روي
زمين است خراب
اندر خراب كردند
و ما را بدين ذلت
و سرافكندگي و
عبوديت و رذالت
رسانيدند آزاد
نمودي . اما نه به
رسم نبوت يا امامت
كه خلاف مشرب من
است بلكه به رسم
حكمت و فيلسوفيت
." او زيركانه مطلب
را از سره سازي
زبان شروع كرده
به نجات زبان از
الفباي عرب مي
برد و در مرحله
بعديِ جمله به
عرب ستيزي مي رسد
و با مهارت سخن
را به ضرورت زدودن
دين و نبوت و امامت
مي كشاند . او با
روش هاي سياسي
و خبث ذاتي كه بعدها
نمونه هاي فراواني
از اين نوع تعامل
را در اعقاب فكري
آخوندوف شاهد بوده
و هستيم حتي از
تظاهر به اسلام
نيز آنهم در حاد
ترين نوع آن ابايي
ندارد و از اين
مستمسك نيز در
جهت پيش برد مقاصد
خود سود مي جويد
. او بارها مريدان
خود را به نفاق
فرامي خواند : "در ظاهر
بايد با هم مذهبان
خودمان برادرانه
راه برويم . در باطن
سالك راه حق شويم
( ص343 مكتوبات
) او به هر
نحو ممكن سر ستيزه
با اسلام داشت . اما اين
مطلب را با مراتب
مطرح مي كرد سر
نوك نيزه را به
روحانيون و علماي
دين مي گرفت . آخوندوف
در جريان اجراي
استراتژي خود موفق
مي شود كه يكي از
مريدان خود را
به سازمان دهي
و ايجاد عدالتخانه
هدايت كند . پسر ميرزا
نبي خان
به تدوين قانوني
مي پردازد كه آخوندوف
نخست او و اقدام
او را مسخره مي
كند و با نيشخندي
به ملكم مي نويسد
: " مي گويند كه پسر
ميرزا نبي خان
در طهران بناي
وضع قوانين گذاشته
است . ديوانه است
"…( ص 197 مكتوبات
) اما او بلافاصله
اكنون ها و فرصت
هاي طلايي را شكار
كرده با استفراغ
كينه خود به روحانيت
به صرافت ربودن
محاكم و حكومت
شرعيه از اختيار
روحانيون مي افتد
اودر نامه اي كه
به همين مناسبت
براي پسر ميرزا
نبي خان نوشته
القائات مشئوم
و مسموم خود را
اينچنين تبليغ
مي كند : " منصب جديد
شما مبارك باد
كه في الحقيقه
منصب مبارك است
. شما به آرزوي خود
رسيديد كاري كه
طالب آن مي بوديد
براي شما ميسر
شد يعني وضع قوانين
. … نهايت جناب شيخ
الاسلام و من چنان
صلاح مي بينيم
كه امر مرافعه
را در هر صفحه اي
از صفحات ايران
بالكليه از دست
علماي روحانيه
باز گرفته جميع
محكمه هاي امور
مرافعه را وابسته
به وزارت عدليه
نموده باشيد . كه
بعد از اين علماي
روحانيه هرگز به
امور مرافعه مداخله
نكنند . تنها امور
دينيه از قبيل
نماز و روزه و وعظ
وپيش نمازي
و نكاح و طلاق و
دفن اموات و امثال
ذلك در دست علماي
روحانيه بماند
. مثل علماي روحانيه
دول يوروپا . در
ابتداي كار از
علما و فقهاي ملت
با وظيفه و مواجب
در محكمه ها و مجالس
امور مرافعه كه
وابسته به وزارت
عدليه خواهد شد
مي توان نشاند
. به شرطي كه ايشان
بعد از آن به امور
دينيه اصلا مباشر
نشوند .. مطاع معظم
! شما در طهران متفكر
خواهيد شد كه به
چه سبب جناب شيخ
الاسلام و ميرزا
فتحعلي صلاح مي
بينند كه امر مرافعه
از دست علماي اثني
عشريه بالمره گرفته
شود ؟ سببش را به
شما بگويم . البته
شما را معلوم است
كه ملت ما كل ارباب
خدمت را و كل ارباب
مناصب سلطنت را
اهل ظلمه مي شمارند
. " آيا كدام يك از
نظريه هاي در ايران
تطبيق نشد ؟ محاكم
شرعي تعطيل و عدليه
تشكيل گرديد . عده
كثيري از روحانيون
به استخدام عدليه
درآمدند و حتي
روزگاري ميرزا
علي هيئت ، از همين
روحاني نمايان
سست عنصر برگزيده
شد و عاقبت با صورت
تراشيده و كلاه
و فكل به
رياست ديوان عالي
كشور درآمد . تغيير
الفبا نيز فتنه
ديرپايي بود كه
در ايران توسط
اولاد عقيدتي آخوندوف
مانند سعيد نفيسي
يهودي زاده ، سيد
حسن تقي زاده ،
يحيي ذكا و جمع
كثيري از روشنفكران
توسعه جو و ترقي
خواه در شرف تطبيق
بود . هركدام از
اينها رساله هايي
در باره ضرورت
تغيير الفباي اسلام
به لاتين نوشتند
اما به دليل اعتراضات
مسلمين اين يكي
در ايران پا نگرفت
اما براي كشور
مسلم ديگري اين
خواب تعبير شد
. دعواي ديگر آخوندوف
ترك حجاب بود كه
آنهم توسط زنان
و دختران همين
ها عملي شد از نخستين
داعيه داران كشف
حجاب صديقه دولت
آبادي دختريحيي
دولت آبادي صاحب
كتاب تاريخ بيداري
! ايرانيان بود
. آخوندوف در اين
باره نيز سعي ها
ورزيده بود: " شريعت
چه حق دارد كه طبقه
اناث را به واسطه
آيه حجاب به حبس
ابدي انداخته مادام
العمر بدبخت مي
كند و از نعمت حيات
محروم مي سازد
؟ ( مقالات ص 97 ) دايره
تاثيرات آخوندوف
حوزه مشخصي از
شاهزادگان ، اشراف
و منحرفين را در
خود مي گرفت . روحانيون
وابسته يا خودفروخته
و ديگرگون شده
نيز در اين ميان
قرار داشتند كه
متاسفانه چهره
كثيف و زشت آنها
هنوز به پيش گاه
مردم معرفي نشده
و خيانت پيشگاني
مانند ملك المتكلمين
هنوز به عنوان
قهرمان ملي و شهيد
راه آزادي نام
ننگين خود را به
خيابانهاي تهران
- اين ام القراء
اسلام - آويخته
داشته اند . ميرزا نصرالله
ملك المتكلمين از بابياني
است كه اسم فاميل
خود را هم به نام كتاب
مقدس عليمحمد باب
( بيان ) آراست و اولاد
او دكتر مهدي بياني
و ديگر احفادش
هنوز به اين شهرت
مشتهرند . ميرزا
نصرالله ملك المتكلمين
نيز از مريدان
فكري آخوندوف بود
. او در باره آخوندوف
چنين اظهار نظر
كرده است : " ميرزا فتحعلي
آخوندزاده نخستين
هشدار دهنده ي
انقلاب مشروطيت
ايران بود . آثار
او در بيداري ملل
ايران از خواب
غفلت نقشي مؤثرتر
از صور اصرافيل
داشت . اين متفكر
ميهن دوست و مترقي
و انسان نجيب معلم
و پيشواي همه ما
بود .( كليات آثار
آخوندزاده ج 3 1955 باكو ص 20
و مقالات فلسفي
آخوند زاده ويراسته
ح صديق ص 30 ) . آخوندوف
رفته رفته با مشاهده
عدم موفقيت در
تغيير الفبا پاي
فتنه انگيز خود
را فراتر نهاده
و با صراحت مرحله
اي به برچيدن بساط
تدين برخاست . او
در نامه اي مي نويسد
: " …عقائد باطله
موجب ذلت ملك و
ملت است در هر خصوص
اشهر ايشان از
متاخرين حكيم انگليسي
است بوقل نام كه
تصنيفش جهانگير
و مسلّم كل شده
است درين عقيده
زياده بر ديگران
غور كرده است و
يكي از دلايلش
اين است كه ملت
اسپانيا يعني اندلس
و ملت شويتسيا
( سوئيس ) و ملت ريم
( روم ) تابع پاپا
( پاپ ) كه
مقيد در عقائد
باطله و پيرو اقاويل
كشيشان و افسانه
گويان هستند در
علوم و صنايع آناًفاناً
رو در تنزل مي باشند
. اما ساير ملل يوروپا
خصوصاً انگليس
و فرانسه و ينگي
دنيا كه از قيد
عقايد باطله وارسته
پيرو عقل و حكمت
شده اند در علوم
و صنايع روز به
روز و ساعت به ساعت
در ترقي هستند
…. مصنف نسخه كمال
الدوله نيز ( آخوندوف
) در عقيده حكماي
فرنگستان است
. يعني ليبرال و
از سالكان مسلك
پروگره و طالبان
سيويليزه است .
…. و اين منظور و آرزو
تيسر نخواهد پذيرفت
مگر به هدم اساس
عقيد دينيه كه
پرده بصيرت مردم
شده ، ايشان را
از ترقيات در اموردنيويه
مانع مي آيد . ( ص
139 ال مك ). لابد ذهن
پوياي خواننده
به طراحي مسير
و عبارات و اهداف
آخوندوف متوجه
است كه امروز تجلي
اين عبارات در
مباحث قبض و بسط
شريعت ، جدايي
دين از سياست ،
بايكوت روحانيت
، سيويليزاسيون
، ليبراليسم و
… در كجاها و چه كساني
مظهر يافته است
. البته كه منظور
باطني آخوندوف
و اقمار عامد او
سيويليزاسيون
( تمدن و رسيدن به
نظام مدني ) ، و پروگره
سيون ( ترقي و توسعه
) نبوده است چنانكه
خود او هم با تمام
دروغزني ها و شارلاتاني
هايش باز با صميميتي
كه امروزه در بين
احفاد فكري اش
به حكم كيميايي
درآمده است مي
گويد : " از هجرت
تا امروز نسخه
اي بدين سختي نوشته
نشده است . اما وقتيكه
اين نسخه بچاپ
برسد نسخجات متعدده سخت تر ازين
از هر گوشه عالم
پي درپي ظهور خواهد
كرد . غرض من ازين
نسخه تنها سيويليزه
شدن ملت من نيست
. من ميخواهم راه
ارباب خيال را
بگشايم و بخيال
فيلسوفان و حكماي
خودمان كه هزار
و دويست و هشتاد
و هفت سال است در
قيد و حبس است آزادي
ببخشم و بني نوع
بشر را از كوري
نجات بدهم . (ص 185 مقالات
) . تعليمات آخوندوف
در نسل هاي بعدي
او چنان به دقت
اجرا شده است كه
توگويي او مانيفست
و منشور نفاق و
فن و فريب براندازي
اسلام را طراحي
كرده است . مگر پيروان
راه او نيز گاهي
از ريش و ته ريش
و مدعيات ديني
ودگمه اول پيراهن
و مهر تقوي بر جبين
و ديگر هنرهاي
آخوندوفي آراسته
نيستند ؟ توگويي
كه آخوندوف تربيتي
را كه به فرزندش
رشيد داده طابق
النعل بالنعل در
فرزندان معنوي
اش متجلي شده است
: " رشيد پاشا
(پسرش)…باز امسال
ماه رمضان را سراسر
روزه گرفت و مي
گفت كه من مي خواهم
همه كس مرا مسلمان
پاك و شيعه خالص
بداند . من هم مانع
نميشدم . اين روش
هم چيزكيست . در
هرشب ماه مبارك
نماز ميگذارد و
دعاها ميخواند
اما تار هم ميزد
".( ص187 مكتوبات ) او
خود نيز علاوه
براينكه مي گفت
: " بايد اين اساس
ظاهر ( دين اسلام
) بالكليه از بيخ
و بن بركنده شود
0(مقالات ص101 ) اما
در مكاتبه با عناصر
نسبتاً متدين تظاهر
به تدين از نوع
سوپر مي كرد : " ( با
وجودي كه ، نويسنده
اين مطلب نه سُنّي
است نه لامذهب
بلكه مسلمان پاك
و شيعه خالص است
( ص 136 مقالات) . او نيز
مانند اسلاف امروزي
خود موقع را مغتنم
شمرده دست در آغوش
غربيان و ارباب
اروپايي مي شده
اگر امروز درددل
اصحاب قلم و داغداران
آزادي با راديوها
و رسانه ها سرِ
بازي دارد و كانون
هاي نويسندگان
در رايزني هاي
فرهنگي آلمان تشكيل
مي شود و در مراسم
غربي زير باران
جايزه هاي مناديان
حقوق بشر و آزادي
قلم و كلم مي روند آن روز
نيز گرگپير باران
ديده شان با مسيو
نيكولا قنسول فرانسه
در رشت و تبريز
سَر و سِر مي باخت
و كتاب هاي خود
را براي چاپ به
او مي سپرد و رازهاي
خانگي و اندروني
را با او درميان
مي گذاشت : " در اين تصنيف
دو قسم مطالب است
يكي شامل به خيالات
متافيزيسيان ديگري
شامل به اسرار
خانگي و اندروني
ملت اسلام ….اما
آنچه شامل به اسرار
خانگي و اندروني
ما اسلاميان است
مي توان گفت كه
اهل يوروپا از
اين اسرار اطلاع
كامل ندارند چونكه
تا امروز هيچ كس
از ارباب خيال
در ملت اسلام به
كشف اين گونه خيالات
و اسرار جسارت
نكرده است . پس از
همين جهت تصنيف
مذكور مستحق اعتنا
و توجه اهل يوروپا
تواند شد . (ص 322 مكتوبات
) . او در نوشته ها
و نامه هاي خود
چارچوب آزادي را
مطرح مي كند و از
لابلاي كلامش مي
توان به آماج و
غايات اين قبيل
آزاديخواهان پي
برد . او حسرت ترقيات
ملل غربي را به
مؤمنان به اسلام القا كرده
و بي ديني را به
مثابه شرط نيل
به اين ترقيات
تجويز مي كند :
" اي مؤمنان از
خواب غفلت برخيزيد
شايد رستگاري يابيد
همسايگان شما در
جهات اربعه همگي
بيدار شده اند
و به ترقيات عاليه
رسيده اند و شما
در ظلمت جهل فرو
مانده ايد و رشته
هاي عبوديت دست
و پاي شما را بسته
است ، از نعمت آزادي
محروميد . بدانيد
كه رفع تناقض از
اين دو امر متضاد
منوط به دوچيز
است : يا ترك گفته
حكما و انكار اخلاص
بطور كلي و يا ترك
نص در وجود عبادت
و انكار نماز و
روزه وحكم به يكي
از اين دو وجه از
كارهاي دشوار است
". (134 مقالات) آخوندوف
را مي توان از نخستين
مناديان حقوق بشر
! خواند چرا كه همانند
امروزيان از اجراي
احكام اسلام و
حدودالله شديداً
رنج مي برد و آرزومند
تعطيل اين احكام
بدوي است . به نظر
او احوال شخصيه
انسان به كسي مربوط
نيست و هركس خود
مسئول اعمال خويش
است : "اگر شريعت
چشمه عدالت است
اصل چهارم را از
كونستيتوسيون
( قانون اساسي فرانسه
)بايد مجري بدارد . دراين صورت
الزاني والزانيه
فاجلدوا كل منهما
مائه جلده چه چيز
است ؟ يك مرد آزاد
و يك زن آزاد كه
در قيد زوجيت نباشد
به رضاي طرفين
با يكديگر مقاربت
كرده اند . شريعت
چه حق دارد كه به
هريك از ايشان
صد تازيانه مي
زند . اين عمل مگر
منافي امنيت تامه
بر نفوس مردم نيست
… اگر مراد شريعت
اين است كه از تنبيه
ايشان به ديگران
عبرت مي شود آنوقت
ناموس خودشان را
حفظ خواهند كردپس
چرا در قران به
متعه اجازت داده
است " ( مقالات
ص 99 ) اما يا از قران
و شريعت بي اطلاع
است و يا در آن معركه
مصلحت آن است كه
براي محكوم كردن
دين از هر عمودي
درآويزد . كسي از
آن جاهل گريزپا
از مكتب در قران
محل سند آيه اي
كه متعه را تجويز
كرده بخواهد . آخوندوف
نيز در آرزوي روزي
است كه فراريان
و مهاجران چپاولگر
كه گويا فقط مردم
ايران آنها بوده
اند و فقط بچه هاي
آنها بايد از وحشت
آباد ايران بعد
از اسلام مستخلص
مي شدند ، به ميهن
مالوف بازگردند
. آن رمندگاني كه
از گرماي روپوش
و مقنعه خود را
خلاص كرده و از
دور در زيرزمين
هاي تاريك و دودآلود
و پرهياهو به آزادي
مردم ايران جامه
دراني مي كنند
. آخوندوف نيز آرزوي
روز رجعت آن پرستوهاي
پيام آور ارديبهشت
را در كله پكر مي
پروراند . او در
نامه اي به مانكجي
ليم جي مؤبد زرتشتيان
ايران مي نويسد
: " دول و اديان را
نيز اعمار هست
چنانكه اشخاص را
… در ايران دين اسلام
پايدار و برقرار
خواهد بود چونكه
دين اسلام هنوز
به آخر نرسيده
است . اما نه بدان
روش و حالت كه سابق
بود و شما در نزد
اسلاميان كه اهل
ايرانند از همه
كس محترم تر و معززتر
خواهيد بود . بطوريكه
مهاجران شما از
هر طرف باز به وطن
نياگان خودشان
كه ايران مينونشان
است معاودت خواهند
كرد .(ص 223 مكتوبات
) او نيز شرط بازگشت
مهاجران به ايران
مينو نشان را جايگزيني
شريعت تساهل و
تسامح مي داند
چندانكه مي گويد
اما اسلام نه بدان
روش و حالت كه سابق
بود بلكه چيزي
كه دين نباشد ولي
هرچيزي كه مي خواهد
باشد حتي چيزي
فربه تر از ايدئولوژي . آخوندوف
براي تحقق اين
آرمان عوامل خود
را به مناصب كليدي
ايران مي گمارد
. ميرزا علي خان
امين الدوله نفردوم
كنسول ايران در
تفليس كه سه سال
تحت تربيت ميرزا
فتحعلي بوده و
كارچاق كن او و
مامور مراسلات آخوندوف
به مقامات ايران
بود پس از اتمام
ماموريت توسط آخوندوف
با پيشنهاد رشوه
از جانب او به حكومت
ايالت منصوب مي
شود تصور كنيد
كه يك وابسته فرهنگي
در كنسولگري بلافاصله
استاندار مي شود
چرا كه اشاره از
استاد اعظم است
و وعده پاكت هم
تضمين شده . او در
نامه اي به ميرزايوسف
خان مستشار الدوله
اين توصيه را صادر
مي كند : "
اولا در خصوص
علي خان بشما مي
نويسم كه درين
سعي و تلاش بشويد
كه او بزودي دريكي
از ممالك خارجه
سفير بشود . اگر
اين نوع ماموريت
بدستش آيد من ضامن
مي شوم كه وجه كرايه
خانه شما به همه
سنوات ثلاثه بلاكسر
و قصور برسد و اگرماموريت
خارجه نباشد باري
در ولايات داخله
ايران حاكم بشود
آنوقت نيز پول
شما وصول خواهد
شد و شما بحق خودتان
خواهيد رسيد در
اين فقره شكي نيست
. ( ص183 مكتوبات
). او خود مستشارالدوله
را نيز در حكومت
آذربايجان مي خواهد
و در نامه اي نزديكي
مسافت را بهانه مي كند
.: " بسيار
طالب است كه شما
قدري نزديكتر بياييد
يعني به تبريز
به منصب نايب الوزارگي
. (ص 186 مكتوبات ) البته
پيشنهاد رشوه اي
هم براي اين كار
به وزير داخله
داده است و بلافاصله
مستشارالدوله
نايب الوزاره و
حاكم آذربايجان
مي شود . همين مستشار
شخصي است كه امروزه
ممدوح مكرم و مخدوم
روشنفكران آزادي
خواه و عدالت جوي
ايراني مانند استاد
بلامنازع تاريخ
200 ساله گذشته ايرج
افشار و استاد
قهرمانساز دكتر
فريدون آدميت فرزند
برومند و ولد خلف
عباسقلي آدميت
بنيانگذار جمعيت
فراماسونري " آدميت
! "در كرمانشاه بوده و رساله
ها و تكريميه ها
در باره مستشار
الدوله نوشته اند
.
فريدون آدميت
از زمره بيماران
فكري ايران است
كه تمام تلاش خود
را در طول حياتش
به تجليل اين قائدان
مخربين مصروف داشته
و در باره آخوندوف
نيز كتاب مستطابي
تاليف كرده است
. آدميت افكار آخوندوف
را اينچنين خلاصه
كرده است : " اصول
تفكر فلسفي ميرزا
فتحعلي را بايد
چنين خلاصه كرد
: صرفاً معتقد به
اصالت ماده است
، به روح مجرد اعتقاد
ندارد ، مطلقاً
منكر صانع مدبر
و واجب الوجود
است و پايه حكمت
اولي را يكسره
بر آب مي داند .( فريدون
آدميت ،. انديشه
هاي ميرزا فتحعلي
آخوندزاده چاپ
اول تيرماه 1349 خوارزمي
ص 174 ). آري آخوندوف
اينچنين آزادانه
مورد ستايش قرار
مي گرفت و در اين
كشور كسي به پاسخ
اين لاطائلات برنخاست
مگر كتابي كه توسط
متفكر مسلمان دكترعلي
اكبر ولايتي با
عنوان "مقدمه فكري
نهضت مشروطيت
"در پاسخ به كتاب
آدميت به همين
نام . و آزادي مورد
دعواي همپالكي
هاي فريدون آدميت
ايجاد فضايي است
كه باز گستاخانه
پيكره عقايد ديني
مردم اينگونه به
مسخره كشيده شود
چنانكه در كتاب
هاي او و امثال
و اقرانش افتد
و داني . در
اين كتاب تحليل
ها و عباراتي از
آخوندوف توسط آدميت
نقل و بسط شده است
كه در دامانش هزار
سلمان رشدي مي
گنجد : " آيا
بر پروردگار لازم
است پيغمبري بفرستد و مخلوق خود
را به هدايت دلالت
بكند ؟ نخير هيچ
لازمي نيست .( مكتوبات
كمال الدوله ص137
آدميت همانجا ص 199 ) بايد شناخت
كه حضرت محمد در
عقل و تدبير در
عصر خود نظير نداشت
و در فصاحت و بلاغت
في مابين عربها
بي بدل بود … و اين
عقيده غلط است
كه او امي بود يعني
سواد نداشت . خير
، امي نبود ، اين
قدر هست كه علوم
نمي دانست و از
تربيت يعني سيويليزاسيون
… مانند معاصرين
خود خبر نداشت…
پيغمبر ما در مراتب
تربيت يكي از عرب
هاي عصر خود بود
و خودش نيز مانند
ساير عرب ها از
علوم طبيعت و حكمت
خبر نداشت . و … به
وجود ملك و جن و
به جميع خوارق
عادات قلباً باور
مي كرد و چنان مي
پنداشت كه در كل
دنيا طايفه اي
نمي شود كه به اين
نوع چيزها اعتقاد
نورزد وگرنه در
كتاب خود وجود
آنها را به قطعيت
ذكر نمي كرد . ( ملحقات
493 آدميت
همانجا ص 202
آخوندوف در
طول حيات خود نتيجه
اي از اعمال خود
گرفت و شاهد مرگ
9 فرزند خود شد كه
هيچ تخم و تركه
اي از اين منشا
فساد بازنماند
و در 66 سالگي به اندوه
آن پاداش ها برنتافته
و به نفرين الهي
و بنگان خداوندي
پيوست .در مراسم
تشييع لاشه او
كسي حاضر نشد و
6 حمال جنازه او
را چال كردند . اينك
ما از بيان ديگركلمات
فضيحت بار اين
پيكره ناراستي
و شيطاني شرم ورزيده
به همين نمونه
هاي نرم تر بسنده
مي شويم و از نقل
همين مقدار هم
مستغفر و معتذريم
.