«فضولي» پايه‌گذار

سبك هندي

     يا

              سبك آذربايجاني

 

           با درگذشت نورالدين عبدالرحمن جامي شاعر تواناي قرن نهم در سال898، دورة زرين شعر كلاسيك فارسي ـ كه با رودكي آغاز شده بود ـ پايان يافت! معقول‌ترين دليلي كه مي‌توانيم به فرجامي چنين بياوريم همانا اشباع ذوق مردمان روزگار و الزام و اجبار چرخة روزگاران از آن سياق پيشين است. از سوي ديگر محيط و شرايطي سياسي در اتمام دورة مذكور و وقوع دگرديسي ادبي بي‌تاثير نبوده است؛ چنانكه شهرياران سلسة صفويه به شاعراني كه به مدايحه سرائي مي‌پرداختند، رغبتي نمي‌ورزيدند. آنان ازين راه شاعراني را كه به مجيزخواني و يافه‌بافي خو كرده بودند، خلق آزادگي مي‌آموختند. محتشم كاشاني صاحب معجزة ـ دوازده بند ـ قصيده‌اي غرا در مدح سلطان و شهزاده پريخان خانم به نظم آورده از كاشان به سراي فرستاده بود. شاه به جاي آنكه گدائي  بپرورد و او را با ناچيزي سرگرم سازد، در پاسخ مي‌گويد: «من راضي نيستم كه شعرا، زبان به مدح و ثناي من آلايند. آنان قصائد در شأن شاه ولايت و ائمة معصومين عليهم السلام بگويند وصله اول از ارواح مقدسة حضرات و بعد از آن از ما توقع نمايند».

اگرچه اين شيوه را معاندان خاندان صفويه موجب تعطيل شعر فارسي در دورة آنها دانسته‌اند اما اين نظر بنا به حكم علم و سند و گواهي تاريخ مردود است. اولاً به دليل اينكه اكثر پادشاهان صفوي از شاه اسماعيل اول ( ختائي) گرفته تا واپسين شهريار، خود شاعر و صاحب ديوان و دفتر بودند ثانياً درست برعكس آن ادعا، در همين دوره بود كه شعر و شاعري چندان رواج پيدا كرد كه تذكره‌هاي ادبي اين دوره حجيم‌ترين تذكره‌هاست و اساساً اين دوره روزگاري است كه تذكره و تذكره‌نويسي بسيار و بيشتر از هر زمان ديگر بوده است. اتفاقاً بي‌تفاوتي شهرياران صفوي پي‌اوردهاي مباركي براي شاعران و شعر فارسي داشت. اين معامله موجب شد كه دامنه‌هاي شعر تردامن فارسي كه در دربخانه‌ها جمع شده بود، به جمع مردم تا قهوه‌خانه‌ها و لجنه‌هاي توده‌اي راه يابد و چند تن شاعري كه براي تحصيل نان و آب، شعر نان و آبدار مي‌سرودند دسته دسته به درباره‌هاي آل‌عثمان و مغولان هند روي آوردند و دست آخر به موجب حب وطن، گرايش مذهبي و   به ايران بازگشتند.

سه ديگر آن كه سبك هندي(؟) در مطلع حضور اين دودمان پديد آمد. اساس بحث ما بررسي صحت و سقم تسمية اين سبك به «هندي» و تعيين باني اين سبك است.

از مشخصات مهم اين شيوه، ايجاد دورترين مناسبات در ميان واحدهاي شعري‌ـ تأمين بيشترين بار مفهوم به كمترين غالب لفظ استفاده از امثال و حكم قديم و نوين ( ويا تنظيم كلام به نوعي كه به راحتي بر مُثَل تبديل ‌شود) و خلاصه، نازك خيالي را مي‌توان ياد كرد.

دراينكه چه كسي نخستين واضع اين سبك بوده، گفتگوها رفته است. جمعي آن را به صده‌هاي پيشين‌تر مربوط كرده‌اند كه اگر بر ديرينگي ناصواب و غير واقع اين سبك مشتاق باشيم، البته دامنه حكايت را مي‌توان تا آدم ابوالبشر كشانيد كه فرمود: تغيرت البلاد و من عليها. لكن اين تسلسل را بايد در جائي كه نخستين بار نظام منطقي سبك مذكور مجتمعاً‎ ديده مي‌شود، متوقف كرد. اين شاخصه‌ها در شعر شاعران عراق، خراسان و تركستان ديده نمي‌شود. ولي نخستين پيشنه‌هاي اين سبك در آثار شاعران منطقه‌اي كه ما اصطلاحاً آذربايجانش مي‌خوانيم فراوان به چشم مي‌خورد. در لابلاي اشعار مجيرالدين بيلقاني، فلكي شيرواني، همام تبريزي، خاقاني شيرواني، بدرالدين شيرواني، امام خاقاني، حكيم نظامي گنجوي و سرچشمه‌هاي سرگردان اين سبك معلوم است ولي انتضاج مدون اين اسلوب نازك‌‌انديشانه و اين طرز نو، نخستين بار در آثار «مولانا محمد فضولي بغدادي» يافت مي‌شود و به گواهي تذكره‌ها و تاريخ نسبتاً درخشان و شفاف ادبيات در آثار هيچ شاعر ديگري كه از حيث زمان مقدم بر فضولي باشد چنين سبك و طرزي پيدا نشده است. تركان پارسي‌گوي در طول تاريخ ادبيات سرزمين ما هميشه پيش‌آهنگان تطورات و تحولات خيره‌كننده بوده‌اند. در برجسته‌ترين دگرگوني‌هاي سياق ادواري ادبيات، حكماً نام شاعري ترك‌ زبان و معمولاً آذربايجاني پيداست. اين شايد از ضروريات و ايجابات همزيستي فرهنگي است كه سخنورِ مردمي كه در كنار و يا امتزاج اكثريت ديگري زندگي مي‌كند، براي نمايش قدرت سخن‌طرازي در زبان فرهنگ حاكم دست به سحركاري‌ها و بدايع‌سازي‌ها بزند چنان كه از اين‌سو، اوج مغلق‌درائي معنوي و توصيف خيال‌پردازانه و مجلس‌آرايانه را، نظامي و پيچيده‌سرايي لفظي را، خاقاني مي‌آفريند و ازآن سو ساده‌گويي از شيوه‌هاي نوجويي ايرج ميرزا و به دنبال آن عشقي و عارف و پروين و شهريار است كه بدين نمط گويند بر اين زبان شيوا كه خود آن را براي زبان شعري برگزيده‌ايم هم سادة ساده و هم سخت سخت، سخته مي‌سرائيم.

اصولاً در اينكه شاخصه‌هاي سبك مذكور در شعرشاعران آذربايجان فراوان است، شبهه‌اي واردنيست؛ تاجائي كه شاعراني مانند شهريار و صراف و لعلي كه به سبك‌هاي ديگري شعر سروده‌اند، از سرودن طبيعي اين نوع اشعار ناگزيز بوده‌اند. از اين‌روست كه ديگر شاعران آذربايجاني بعد از فضولي نيز آنچنان شيفته و آلفته اين سبك شده‌اند كه تو گوئي گم‌شده‌اي يا مطلوب ممنوعي داشته‌اند كه فضولي آن را برايشان مباح داشته است.

صائب تبريزي هم كه به تبع آذربايجاني بودنش از اين حس و سليقه رها نمي‌بوده است، در حيات تبريز خود، آثار فضولي را خوانده و چندان مي‌پسندد كه طرز خويشش مي‌داند و تا پايان عمر در آن طرز شعر مي‌سرايد. قوسي تبريزي از معاصران صائب نيز جزو همين دستة نخست از پيروان مولا محمد فضولي است.

فضولي در اواخر حيات جامي يا بلافاصله پس از مرگ او (898 هجري قمري ) در صفحه‌اي از قلمرو شعر پارسي و تركي درآمد و طرز نوآئيني را نيز به دنيا آورد. او در آثار فارسي و تركي خود هر كدام را به بند تقدم مقيد دانسته با سياق ابداعي خود شعر سروده است و عادات ذوقي اسلاف خود را با اندكي تكميل و تدوين به نظام معتادي در آورده است.

هر كسي شاعري را واضع اصل سبك هندي مي پندارد. از مجموعة اين اقوام قديم‌ترين شاعري كه واضع بودنش ادعا شده است، وحشي بافقي است. اولاً كه وحشي بافقي بر فضولي مقدم نبوده و او به تاريخ (وحشي مسكين) يا ( بلبل گلزار معني بسته لب) «991» درگذشته است، ثانياً عامه اشعار وحشي با خاصيت‌هاي سبك مذكور مطابقت ندارد.

بنابراين قديم‌ترين و نخستين شكل اين گونة شعري همانا آفريده فضولي است كه با تمام شرايطي كه بعدها تطبيق و تعريف شده، پديد آمده است. تلفيق عبارت، تنسيق كلام، احاطه به الفاظ و معاني، مراعات فصاحت الفاظ، نازك‌انديشي، پرواز خيال، ايجاز و ارسال مثل را مي‌توان از خاصيت‌هاي اين سبك فضولي خوانند. نخستين كسي كه فضولي را صرف شعري خويش در اين شيوه قرار داد و با زبان دل اين هم‌زبان عشقبازي كرد و فوت و فن آموخت، ميرزا محمد علي صائب تبريزي است. صائب آن‌چنان به دقت از شعر استاد همزبان خود تأسي و پيروي جسته كه بعضاً عبارات و قوافي اشعار او را طابق‌النعل بالنعل آورده بي‌آنكه در ميدان اقتراح حتي از توارد نيز بگريزد و بيم ورزد. او گاهي چنان به اقتفاء و استقبال غزل‌هاي تركي فضولي رفته كه توگوئي دو شعر را يك ضمير تراويده است.

فضولي:

كؤنلوم آچيلير زلف پريشانيني گوركج

نطقوم توتولور غنچة خندانيني گوركج

صائب:

الدن چيخارام زلف پريشاني گور كج

هوشدان گئدرم سرو خرامانيني گوركج

فضولي:

تؤكدوكجه قانيمي اوخون اول آستان ايچر

بير يئرده‌يم اسيركي توپراغي قان ايچر

صائب:

عاشق قاني‌ني وسمه‌لي قاشين نهان ايچر

جوهرلي تيغ قين آرا پيوسته قان ايچر

فضولي:

نولا گر رشك رخسارينا باغري خوبلارين قان‌دير

داشي تاثير ايله لعل ائيله‌ين خورشيد رخشان‌دير

صائب:

مني محروم ائدن رخساردن زلف پريشان‌دير

بو درياي لطافت موج عنبر ايچره پنهان‌دير

فضولي:

كؤنولده مين غميم وار دير كي پنهان ائيله‌مك اولماز

بوهم بير غم كي ائل طعنيندن افغان ائيله‌مك اولماز

صائب:

توتولموش كؤنلومو جام ‌ايله شادان ائيله‌مك اولماز

ال ايلن پسته‌نين آغزيني خندان ائله‌مك اولماز

فضولي:

تا كي طاق زرنگارين چرخ ويران ائيله‌ميش

خشت زرينين صبا فرش گلستان ائيله‌ميش

صائب:

خط غباري عارضين آيات قرآن ائيله‌ميش

حسن صاحب شوكتين موري سليمان ائيله‌ميش

فضولي:

گلير اول سرو سهي اي گل و لاله آچيلين

وي مه و مهر چيخين قدرته نظاره قيلين

صائب:

عمر كئچدي سفر اسبابيني آماده قيلين

هرنه سيزدن كسه تيغ اجل اوندان كسيلين

فضولي:

گريه دير هردم آچان غمدن توتولموش كؤنلومو

اشك دير خالي قيلان قان ايله دولموش كؤنلومو

صائب:

ساقيا مي‌دن رفو قيل چاك بولموش كؤنلومو

قيل يوواسي قان ايلن پيوند اوزولموش كؤنلومو

 

          پس از آنكه شاه عباس كمر اراده به تغيير پايتخت بست، زرمندان و نامداران و  استادان فنون و حٍرف و حتي نجباي تبريز را به اصفهان گسيل داد. براي تامين رفاه اين طبقات وجوه و محترمين، محله‌اي نيز به نام خود (عباس آباد) در اين شهر احداث نمود كه همچنين به محله تبارزه (تبريزيان ) نيز شهرت داشت. صائب نيز در زمرة اين قشر به اصفهان كوچانده شد كه دست  در دست ديگر كوچيدگان طرازي تبريزي به آن شهر زيبا ببخشند. برخي از پژوهندگان به ابرام در اصفهاني‌الاصل بودن صائب كوشيده‌اند. از آن جمله سيد عبدالكريم اميري فيروز كوهي است كه گويد:

         ميرزا محمد علي صائب تبريزي اصفهاني را مولد به اتفاق ارباب تذكره شهر اصفهان است. تنها وليقلي بيگ شاملو در قصص الخاقان بنا به نقل فاضل مرحوم ميرزا محمد علي خان تربيت مولد وي را شهر تبريز دانسته و اين قول چون برخلاف اجماع تذكره نويسان و ناشي از تعصب صحيح و قابل استناد نيست. گرچه هنوز مسلم نشده است كه در زمان صائب و خصوصاً پدر و جد او كه به اصفهان آمده‌اند، در آذربايجان زبان آذري متروك و زبان تركي آنقدر شايع و متداول شده باشد كه مثل امروز زبان محاورة مردم غير از آن نبوده باشد و شايد در آنموقع زبان تركي در آن حدود زبان ثانوي مردم به شمار ميرفته و وجود چند غزل تركي صائب و سلاطين صفوي و ديگران هم نمي‌تواند مفيد قطع گردد معذلك تا شاعري از كودكي در مهد اهل زبان و سواد اعظم مملكتي پرورش نيافته باشد و برموز و دقايق لسان ملكة راسخه حاصل ننمايد نمي‌تواند مانند صائب تا اين حد احاطه و تسلط به تركيبات صحيح فارسي و اصطلاحات عصري پيدا كند. و خود شعرهاي صائب مويد صحت قول تذكره نويسان است براينكه مولد او شهر اصفهان بوده و بهترين دليل است بر رد قول شاملو.

 

           چنانكه افتد و داني در مورد صائب نيز مانند ديگر شاعران آذربايجان اين گونه غرض‌ورزي‌ها رفته است چندانكه حتي تصادف طبيعي تبريزي بودن او نيز طاقت سوز آمده است.

كينه‌توزي‌هاي رشك‌آلود مرحوم اميري فيروزكوهي بر استاد بلامنازع همة ادوار شعر فارسي شادروان استاد شهريار بر معاشران او و شاعران معاصرش معلوم بود. اميري كه خود نخستين شاگرد شهريار بوده و از 13 سالگي عربيت و ادبيت را نزد او مي‌آموخته و مي‌توانسته است كه اين شرف شاگردي بر چنان شاعري بزرگ را بر خود حفظ كند، از سر غيرت و رشك تا عمر داشت با شهريار ستيزه‌اي خرف و لغو ورزيده و خود را رسوا كرد. عناد او با تبريزي بودن صائب و انكار حقيقتي چنين كه جز گل ماليدن به چهر مهر نيست، از آن دست از معاندت‌هاي بيهودة سيد كريم فيروزكوهي بود. در صورتي كه شعرهاي صائب را بهترين دليل بر اصفهاني بودن صائب آورده‌اند، چه، صائب تبريزي در ده‌ها شعر بر تبريزي بودن خود اشارت منصرح و مستقيم دارد:

              صائب از خاك پاك تبريز است                         هست سعدي گر از گل شيراز

يا:

               در بهار سرخروئي  غوطه داد                   فكر رنگين تو صائب خطة تبريز را

ديگر اينكه اميري مانند ديگر فتنه‌ورزان در مورد رواج تركي در تبريز آن روزگار القاء ترديد مي‌كند. گرچه مي‌شود با ضرب‌المثل «عْذرِكَ جُهلك» از پاسخ صرف نظر كرد، اما براي تنوير فكر خوانندگان وجود ده‌ها شاعر تركي‌گوي تبريزي در دورة صائب مانند قوسي تبريزي و شاعران پيش از صائب را شاهدي بر رد اين القائات جاهلانه يا متجاهلانه آورد و بي‌آنكه اين مقاله را به تذكرة شاعران تركي‌گوي عهد صفويه بدل كنيم، تذكار نام شاه‌اسماعيل خطائي ـ بنيانگذار سلسلة جليلة صفويه ـ را كه در تبريز تاج‌گذاري كرده و حكم‌ رانده و ايران ستانده و ديوان شعر پديد آورده ـ كفايتي بر عارفان و افاقتي بر مرضاي ملي‌گرا مي‌كند.

علاوه بر اين‌همه، و ذكر ابيات درخشان شخص شاعر، مگر «شاعر نبايد از كودكي در مهد اهل زبان پرورش يابد تا به رموز و دقايق لسان ملكة راسخه حاصل كند»؟ آيا اشعار بلند صائب به زبان تركي اين پرورش در مهد اهل زبان را الزام و سپس ادلال نمي‌كند؟ حضور صائب در تبريز در حدي كه مانند سفر به يزد و كاشان باشد، اشكالي ندارد، ولي بيش از آن گويا صلاح نبود است. شادروان اميري فيروزكوهي مي‌گويد:

مرحوم تربيت مي‌نويسد كه ظاهراً مولانا چلبي در سال 1050 در تبريز تشريف داشتند كه سياح معروف عثماني (اوليا چلبي) در سياحت نامة خود نوشته است كه هفتاد و هشت نفر از شعرا در تبريز و جود دارند كه از آن جمله‌اند ياري، صائبي، ادهمي، چاكري، جانبي و غيرهم اما اين قول صحت ندارد زيرا به فرض كه صائب در اين اوان در تبريز بوده باشد قطعاً مدت آن اينقدر طولاني نبوده كه در عداد ساكنين تبريز درآيد(!) و ديگر اينكه صائبي حتماً غير از صائب است كه شهرت او در ايام حيات و مدتها بعد از آن صايبا يا ميرزا صايب بوده است و نيز كساني از قبيل باوري و چاكري و ادهمي همگي از مجاهيل شعراء ايرانند كه نگارنده(!)تا حال باسامي ايشان در هيچ تذكره‌اي از تذاكر فارسي بر نخورده‌ام! ممكن است اينان محلي بوده باشند كه منحصراً به زبان محلي و يا تركي (پس تركي رائج نبود؟ «ف»)شعر مي‌ساخته‌اند.

 

           به هر حال همين صائب صرف نظر از اينكه از كدام شهر برخاسته است، به گواهي مطالع فوق و تقدم زماني فضولي، از او به شدت متاثر بوده و طرز او را برگزيده و به اصفهان برده و در آن شهر رايج كرده است. بنابه اتفاق علما، سبك مذكور توسط صائب تبريزي به اوج و كمال رسيده است. با پيش آمدن شرايط اجتماعي و اقتصادي معين شاعراني چند از پايتخت ايران آن روزگاران به شبه قاره هند مهاجرت كردند و اين طرز را نيز با خود به آن صفحات بردند. ليكن پس از ميرزا صائب، شاعراني در اصفهان و هند اين سبك را به ابتذال كشاندند تا جايي كه نازك انديشي‌ها از سر افراط به پاية سستي و پستي  گراييد. از كثرت تكرار و ابتذال روزگار را دلتنگ كرد. پرگويي و شعربافي به واگيري بدل شد كه گويند شاعري به نام غواصي يزدي روزي پانصد بيت مي‌سرود و در چهل سالگي از عمر نود ساله‌اش گفت:

           ز شعرم آنچه اكنون در حساب است                 هــزار و نهـصد و پـنجـه كتاب است

ستيزه با اين سبك نيز خود به سير و جرياني درآمد كه از آن جمله بيان ملك الشعراء بهار محل شاهد مناسبي است:

فكرها سست و تخيل‌ها عجــيب               

شعر پر مضمون ولي دل نـافريـب

هر سخنور بار مضـمون مي‌كشيد               

                  رنج افزون مي‌كشيد

زان سبب شد سبك هندي مبتذل

 

دامنه‌هاي اين سبك به سرعت به بخارا و هند و كشمير و عثماني كشيد در آسياي صغير شاعران توانايي مانند شيخ غالب و نائلي، در شبه قاره غني كشميري و بي دل و شيدا بدين سبك نادره‌ها آفريدند. ولي برخي نيز مانند هلالي و زلالي و  عجائب چشم بنديها كردند.

و اي عجب كه اين سبك به نام سبك هندي رواج يافت. بسا عجب تر اين كه جمعي ديگر نام اين سبك را از هندي به اصفهاني بئس البدل كرده‌اند. عده‌اي ديگر سبك را به دورة پيدايش آن موسوم ساخته و سبك صفوي ناميده‌اند بنظر ميرسد اگر تسمية دوره‌اي و تاريخي برگزيده شود محلي براي اعمال اغراض و قرائز باطل نمي‌ماند، ولي مادام كه نام محلي به مثابة خاستگاه ادبي آن به سبك مذكور در نظر باشد، شايسته تر اين است كه اين طرز را سبك آذربايجاني بخوانيم و مولانا محمد فضولي ( شاعري كه در تركي وآزبايجاني و فارسي بنيان اين سبك را ريخته) را واضع آن و ميرزا محمد علي صائب تبريزي را بيرقدار و سر سلسلة اين شيوة شيوا بدانيم.

حاليه كم خواننده را باچند تك بيت فارسي و تركي از شعرهاي باني اين سبك مينوي مولا محمد فضولي شيرين كنيم:

زخط بر مصحف حسنت فزون شد رغبت دلها

كه با اعراب طفلان خوبتر خوانند قرآن را

ندارد بر زبان جز راز عشقت شمع مي‌دانم كه آخر كشته بيرون ميبرم از انجمن او را روز نوميدي مراد از قطره‌هاي اشك جوي رهبر گم گشتگان در ظلمت شب اختر است

مرا دل تركي داد و كرد ميل آن مه دل كش

كه دارد ميل بالا شعله چون مي خيزد از آتش

مرده دلي چون نخر اشين سينه را

رسم مقرر است به لوح مزار خطم

سينه‌ام را سوخت دل وز ناله‌ام پيداست اين

بيشتر دارد فغان هرگه كه آتش ديد دفع اهل تقليد ندارند ثباتي در ذات

صدق اين واقعه از سايه خود كن تحقيق دادند به ذكر لعل تو تسكين دود آه

 دفع گزند مار توان كرد با فسون

مگر خورشيد با عشقت قبايي مي‌درد هر شب

كه ازجيب دگر مي‌آورد هر صبح سربيرون

چگونه چاك كنم سينه پيشه بي دردان

بتي ز چشم بدان در نقاب دارم من

كونلو مه صالميش خطين ذوقون فلك قان او تدوروب

طعل تك كيم او خدالار زجريله قران اونا

جام ايچره مي‌كي دايره صالميش حباب اونا

آئينه ديركي عكس صالير آفتاب اونا

 ائلير كونول ده اشك خطين شوقونو فزون

اود دان چيخوار بخار صاچيلديقجا آب اونا

گون كي سايه ن دوشد و گو يئردن دوراربير وجهي وار

گلسه عاليقدرلر فقراهلي دور ماق دير ادب

نولا اغلا رسا فضولي روضة كويون انيب

لاجرم گريان اولوار قيلجاق وطن يادين غريب

فضولي باخماق اولوار اول گونش يادي ايله خورشيده

نه وجهيله كيم اولسا گون كنچر فكر شب تار ائت

اولوار قديم دوتا عشقين يولون دابير بلا گورجك

طريق اهلينه عادتدر تواضع اشنا گورجك

مگر ديوانه دير سوداي ابروسي ايله زاهد كيم

باخيب محرابه دائم اوز- اوزويله گفتگو اثيلر

نولد و گتيرمه دين اله صدپاره كونلومو

وهم اثيله دينمي ال كسه بوشيشه پاره سي

فضولي ني ره عشقين ده اشك ال ائده ررسوا

بلادير هر كيمين بيريولدا غماز اولسا يولداشي

منه زمان ايله محنون مقدم اولسا نولا

اويون داشاه برابر دگيل پياده ايله

سرور ليك ايستريسن افتاده ليك شعار ائت

كيم دوشمه دن اياغه چيخمادي باشه باده

اولور ميل دل افزون استانين داشينه هردم

اگرچه رسم دير ياسديق دان اكراه ائيله مك صايرو

ترازوي عيار محنتم بازار عشق ايچره

گوزوم هردم دولوب مين داشه هر ساعت دگر باشيم

مردم چشميم ييغار ناوك لرين ممكن دگيل

اول آغا جلاربيرله توتماق اشك دريا سينه پل

اي فضولي دهر دن كام الماق اولماز اولمادان گريان

صدف صو الما يينجا ابر نيسان دان گهر و ثرمز

صبريم اليب فلك منه يوزمين جفا و ثرر

از اولسا هر متاع اونا اثل چوخ بها وثرر

سروآزاد، قدين له منه يكسان گورونور

كيمه سرگشته اولان باخسا خرامان گورونور

پي نوشتها:

1. از صبا تا نيما، جلد1، ص7.

2. عالم آراي عباسي، جلد1، تهران1314.

3. شاهان شاعر، ابوالقاسم حالت، تهران

4. تاريخ تذكره‌هاي فارسي، احمد گلچين معاني، انتشارات دانشگاه تهران1350.

5. شعر العجم نعماني، ترجمه فخر داعي، جلد3، تهران1334.

6. كليات صائب تبريزي به تصحيح اميري فيروزكوهي، كتابفروشي خيام، تهران 1333.

7. همانجا، صفحة