لبابي
از «اديبِ» لبيب
موسيقي و
نقاشي دو هنري
است كه در اثر تضعيف
و تضييق هزار و
چند صد ساله، بدان
پايه، مايه از
دست هشته است كه پس از آنهمه
سرگذشت، حضور محتضر
و جان به سر آن در
ايران، موجب شگفتي
است. البته كه فرق
است بين آنكه،
مراكز سياسي و
ديني(كليسا و دربار)
غرب نورامه (تازه
وحشيت را سپري
كرده) مظاهر يك
هنر را گرم در آغوش
بفشرد با آنكه
مراكز اقتدار معنوي
و سياسي، هنري
را در ميان دو مشت
بفشرد. حاصل آن،
اعتلا چنان و حاصل
اين انحطاط چنين
خواهد بود. بيآنكه
بر سر مباني و مسانيد
آن تحريمات و تعريضات
بحث كنيم كه آيا
اساساً ريشه در
آئين مبارك دارد
يا ندارد، روال
و رواج اعصاريِ
رفتار كيشمندانه
با اين دو هنر وگراية
منفي و منهي شماردن
آن دو پيش چشم است
و موجبي بر چند
و چون آوردن نيست.
پيكر تراشان
و نقاشاني كه وجود
آثارشان وجوهي
براي دعواي تسابق
اين تمدن و آن شاهنشاهي
است، به ناگاه
چندان نابود ميشوند
كه تا بود گوئي
كه هيچاش نبود.
آثار نگارهزنان
تخت جمشيد و نقش
رستم و بيستون
و همدان، جهل تاريخي
مورخين باستانستاي
تمدنهاي ايراني
را چنان پوشهاي
ميشود كه بگويند
اين همه، آثار
صاحبان همان تمدنهاي
جديدالورود بود؛
در حاليكه اگر
آن اقوام، كوچنده
و مهاجر بودند
كه به محض اسكان،
تمدني نبودند و
آن آثار، دستماية
ساكنان اقدم اين
سرزمينهاست كه
تجربة پيشين خود
را در اختيار قوم
نوآمد گذاشتهاند.
چه آن ماية هنري
در پيكرتراشي چيزي
نبود كه دفعةً
و ساعةً خلق شود.
البته كه آفرينندگان
آن اعجاز نقاشي
و مجسمهسازي را
تجربه، پيشينه
و پشتوانهاي دستكم
چند صد ساله مطلوب
و بلاشك است. اما
موجب چيست كه پس
از چند دهه، آن
شگفتسازيها
ناگاه به جائي
ميرسد كه نقاش
و هيكلساز اين
بوم و بر با از دست
دادن حافظة تاريخي
خود آناتومي و
پرسپكتيو حيرتافزاي
سابقاش را فراموش
ميكند و نقاشي
ختائي و تركستاني
را از آن خود ميسازد
و با رفتاري كُند
به اينجا ميرسد
كه هنوز آثار ملا
زمان و سلطان محمد
و رضا عباسي تحفهاي
هستند كه تكرار
آن صنعت، آرزوئي
است.
پس از فتح قادسيه،
نقاشان نيز مانند
خنياگران و شاعران
پارسيگوي مدتي
به لاك خود خليدند
تا چارهاي جستند:
شاعران به عربي
سرودند كه از آن
ميان ابونؤاسها
درآمد و نويسندگان
به عربي نوشتند
كه از آن زمره مقامهنويسان
و دبيران و وزيران
مصنفي مانند صاحب
ابن عباد درآمد
و نقاشان به تذهيب
الواح مقدس قراني
و كتب ديني پرداختند
و كمكم ترسيم
قصص قراني و آرامآرام
ساختن پردههائي
از قيام مختار
و عاشور محرم با
غلطهاي عمدي و
دانسته در صورتگري
(كه اگر صورت را
اشبهبالناس ميپرداخت،
در يوم جمع ناگزير
از روحبخشي به
آن صورت ميشد)
و تا بيايد ديرينفراموشي
ودينگرايشي خود
را ثابت كند صدها
سال گذشت و نقاشي
را از ياد برد.
و اما موسيقي
كه سرنوشتاش را
چهار عنصر، مشئوم
داشتهاند.
نخستين عامل
انحطاط موسيقي،
حكومتهاي عشرتجوي
دينپناه بودند.
حكمرانان موسيقي
را به يكي از چندين
و چندان اسباب
طرب درآوردند؛
مطربان را در حرمخانهها
گرد ميآوردند
و هنگام عشرت را
با نواي طربانگيز
ساز و آواز خوش
ميداشتند و بسا
كسا كه حرمت اين
نجواهاي خدائي
را پاس نداشته
حتي مجامعت و مغازلت
را با اصول و ترجيع
معالطرب هماهنگ
ميكردند.
باعث دوم نگونساري
موسيقي همانا اقشار
بختيار مردمي بودند.
در جمعيتي كه معاشرت
با زنان و بردن
زنان مطرب به مجالس
مردانه ممنوع بود،
عملة طرب، پسران
نابالغ و و نورُستة
خود را جامة زنانه
ميپوشانيدند
و به عشرتخانهها
ميبردند. امردان
و پسركان ميرقصيدند
و ميزدند و ميخواندند
و سر به زانوي مردان
معاشر مينهاندند
و مردان مست و مكيف،
اسكناس شاباشي
را با آب دهان به
پيشاني و اندامهاي
آنان ميچسباندند.
اين نيز نمود و
نمائي از گناهي
دو جانبه بود بر
گردن مردم و مطربان.
در اين ميان اخلاق
اجتماعي كه هميشه
تطبيق و اعمال
آن به عهدة دين
بود، قيام كرده،
كمر به تلعين هر
دو ميبست و بدين
نمط خشك و تر در
لهيب تحريم ميسوخت.
اينگونه بود كه
سهتار «حاجآقائي»
و «ملاقهاي» و «كتابي»
براي نهفتن در
زير عبا ساخته
و متدوال ميشد.
خانقاه تنها
مكاني بود كه اصحاب
زخمه و مضراب در
آنجا، بي سوءاستفادة
معمول، مأمني نسبتاً
مساعد مييافتند
كه در آن مسير هم
آب و دانهاي براي
مرغكان خنياگران
فراهم نميشد و
با اعطاي خرقه
و تشريف و طيلساني
و القاب دهن پركن
«ياپيرجان» و «درويشخان»ي
سر و ته اجرت را
هم ميآوردند؛
اما دستكم حال
و هوائي و آبروئي
تأمين بود. معمولاً
ساز زنان خانقاهي
را هنر به كمال
نميرسيد، چه اكمال
يك هنر را «يك عمر»
به سختي كفاف كند؛
در حاليكه ساززن
خانقاهي ساززن
حرفهاي نبود و
در قيد اشتغال
به حرفهاي نان
و آب دار بود و ساز
را در مشقهاي
شبانگي با خستگي
روزمره و ساعات
فراغت از غم نان
ميزد.
اينچنين بود
كه هنر موسيقي
كمكَمُك از لايههاي
جماعات مسلماني
رخت بربست و دامن
به محلة موسويان
و ارمنيان كشيد.
البته كليميان
و مسيحياني گناهكار
و نامؤمن؛ چرا
كه آن نوع موسيقي
مسيحيت غرب را
نيز غيرقابل تحمل
بود و كليساي غرب
نورامة مسيحي غرب
فقط طاقت الهيخواني
را داشت نه راك
اند رول (با «راكعبدالله»
اشتباه نشود) و
پاپ در كليسا را.
مطربان دربار
ساز و آواز را به
غير خاندان نميآموختند؛
حق و حساب مطربان
مردمي و غير دربخانهاي
هم كه پيداست. تا،
آقاعلياكبر عموئي
درآمد و گفت: «كاري
ميكنم كه تار
در مجلسها مانند
همين قليان دستبهدست
بگردد». كرد؛ اما
خاطرة مردم و ارادة
ناظمان ديني اجتماع
را كه نميتوانستي
به اين زودي بزدائي.
در اين ميانه آواز
قدري بيشتر از
ساز حرمت و آبرو
داشت؛ آنهم به
شرطي كه روضهخواني
كني يا روضهخواني
هم كني؛ تازه آنهم
به شرطي كه ارادة
حكمراني بر طالعات
بتابد.[1]
حال
در اين پريشانبازار
موسيقي، يعني در
جامعهاي كه سايههاي
قهر بر همة شهر
شما سنگين بيافتد
كه شما را به پرهيز
از هنرتان وادارد
ـ چنانكه گفتم
و داني ـ
خيال كنيد كه
پس از رياضتهاي
ماه و سالي، به
شرف پنهان آفرينندگي
اثري هنري برسيد.
«كوچه به كوچه كو
به كو» و باديه باديه
شهر شهر بگرديد
و همت از سينهسوختگان
هنر منظورتان طلبيد
تا دستگيري كند
و شما را در پيچ
و خم كوچههاي
هفت شهر عشق ـ اعني
هفت دستگاه ـ بگرداند،
تا شما به بلوغي
برسيد كه در هوس
ابلاغ آن بسوزيد.
دلتان بخواهد كه
برجها و آسمانخراشهاي
شهر به باند و بلندگوئي
بدل شود تا درد
و داغ خود و نياكان
خود را ـ كه با تفكري
چند هزارساله از
هزارتوي ناخوداگاه
و زيرهشيوارتان
بدر كشيدهايد
و به خاطر آوردهايد
ـ به فن شريف و هنر
ظريف درآميزيد
و فرياد كنيد تا
همه بشنوند. اما
نه برجي را به باند
و بلندگويت بدل
ميكنند و نه حتي
سالنهائي را در
اختيارتان ميگذارند
كه دستكم مشتي
مشتري فراهم آوريد
و بنشانيد و بنشينيد
تا چند نفري را
خطاب كنيد. حاليه
توفيق رفيق شما
بشود يا نشود،
موماستوانهاي،
صفحهاي سنگي يا
قيري، ريلي، نواري،
فيلمي از كار شما
ضبط كنند و كار
شما را فضيلت «اثر»
بخشند. باز هم شانس
زياد داشته باشيد
صفحههايتان را
اصحاب مال و كمال
و معال و حال و جمال
و جلال بخرند و
نگهدارند؛ يا
نواري را دارائي
كه دارنده و رانندة
ماشين «حافظالاصوات»
است ضبط كند و آثار
شما از آن پس به
جاي ارائة عمومي،
شهربند دولابها
و اشكوبه و اشكافها
شود و گنجينة محصول
رنجههايتان در
گنجهها باز ماند
و گرد روزگار خورَد؛
يعني كه حاصل رنج
و شكنجها و تب
و تعبهاتان بندي
ديوان بماند؛ مشتاقان
آثار شما حتي اقبال
يكبار ديدن يا
شنيدناش را هم
در دست نيارند.
اين حسرتي است
كه جگرسوزتر از
فرزند مردگي است.
اما پس از اين
خيالات تحسر،حس
دوم كه ميخواهم
با كسان قسمت كنم:
بيانگاريد كه
در اين هنگامه،
كسي بدر آيد و با
صد ظريفه و طريفه،
شوخي و گستاخي،
سماجت و رندي،
خراجي و محتاجي،
سري به اصفهان
زند و دري در تبريز
كوبد و راه خراسان
روبد و گاهي بغرد
و گاهي بمويد و
ناز اين و آن خرد
صداع موعظه برتابد
و سراغ صفحهاي،
ريلي، حلقه نواري
پويد، پسآنگه
همت از دستاورد
معاصرت جويد تا
خش و فش و گَرد سالها
از اين پيشانيان
چين خورده و چروك
بْرده بزدايد و
براي نسخهسازي،
اصل را به فرنگ
فرستد و مختصر
اينكه: از تُرش
دُردي، شرابي شاهي
و صافي بپيمايد.
آنگاه پس از تلاشي
جان تلاش و كفٍ
نفسي لايوصف، نوبت
به تفعيل گوركنالملكي
چون من رسد و بر
بام خاطرم شباروزان
نوبتي كوبد تا
نوشتاري در باب
صاحب آن اسرار
و گفتار و موسيقار
نقد كند.
اين ذات
عالي ـ كه منِ تُركِ
قليلالدُرك من
الاغاني را كلك
بر بنان نهاده
و در اين حوزههاي
غريب مينويساند
و با كمال فروتني
و شاعرنوازي در
برگ نخست نوار،
قبالة «دوست»ي به
حبالة من ميزند
و مرا با ولخرجي
و كريمانه «دوست»
خود ميخواند ـ
سيد سليلالاطياب
و جليلالقدوهاي(سيد
محمد موسوي)است
كه يك تنه كار يك
وزارت جليله ميكند.
«ماهور» اگرچه
آن نكرده است كه
آهنگ سازد و اركستر
بزرگ چند صد نفري
بنوازد و نوار
و لوح افشرة آن
در آورد، اما هرچه
هست راست بر بالاي
ماست و كلاهي كه
شايد گشادتر از
سر اهتمامات فرهنگي
و فرهيختگيِ متداولِ
بازارِ كاسدٍ امروز.
ياد آرم كه چه
راهها رفته و
وقتها كشتهام
تا منتپذير كسان
و ناكسان شدهام
و در سراي اين و
آن يتيمانه سر
به دوش نهادهام
كه صفحهاي 5 دقيقهايِ
مغشوش از اقبالآذر
و ظلّي و قمر و اديب
بشنوم يا از اين
و آن صفحاتي بخرم
و گرد آورم. اما
شكر اين نعمت چگونه
به جاي آرم كه حاليه
به همت اين ذوات،
مجموعة گل را به
راحتي و پالودگي
ميشنوم. نوار
و لوح فشردة «طاهرزاده»،
«اقبالآذر»، «ظلي»
و حال اديب خوانساري
و انشاءالله الساعه،
الساعه و بالعجله
و همين فردا، «قمر».
و اينك اينك چند
كلامي در باب معرفي
اديب خوانساري
ـ آن اجلا و اعرف
ـ كه «اثر»ش شناسندة
نيكٍ صاحب اثر
است كه خوش ميبويد
بيآنكه سطّار
بگويد.
آواز
سياق اصفهاني،
براي ذوق يك تبريزي
ـ كه گوشاش به
سبك آواز مكتب
تبريز گشاده و
معتاد است ـ حس
و حال نازكي را
القاء ميكند.
نرمشي كويري و
رامشي زايندهرودي،
جاي غرش اَرَسي
را ميگيرد. در
آن اگر زنگلههاي
چكشي و تحريرهاي
طبيعت كوهستاني
و فراز و فرودهاي
هندسي را نشنوي،
نواهاي ملايم و
رام و رقصهها
و چرخههاي اسليمي
را ميبيني. درست
گوئي كه انتظامِ
نرمِ نقشهاي گنبد
شيخ لطفالله و
مسجد شاه را ميپائي.
ششدانگ هم كه خوانده
شود خود را در آغوش
تلاطمي از نشاط
چهچهههاي طولاني
در مييابي؛ و
تعريف سياق اصفهان
اينهمه نيست كه
تنها حسي مجرد
و منتزع يك ذوق
مخاطب آن است و
بسا كه در هر ذائقه
و سائقهاي رنگي
ديگر پذيرد.
به هر حال موسيقي
آوازي اين ملكتٍ
كيانِ كلان، در
دورة اخير، حدودِ ملك، به دو
و با اغماضي به
سه ناحيه ميبرد.
يكي مكتب تبريز
كه نتيجة شوكت
خوانندگاني مانند حسينخان
صادالملك تبريزي،
مهديخان صوتي
تبريزي، ميرعلياصغر
صادقالوعد (فشنگچي)،
حاجي تاج تبريزي
(روضهخوان)، مجدالدين
ذاكري، ناصر ذاكري،
سيد حسن طلوعي
(سيدحسن دودانگه)،
به ابوالحسنخان
اقبال آذر رسيد
و سكة سلطنت آواز
اين حدود به نام
او خورد و تأثير
به مُنتَبُع چندي
مانند رضاقلي ظلي،
حاجي غلامرضا قيطانچيان،
ابراهيم بوذري،
ميرزا علي بخشايشي
و ملوك ضرابي و
سرتيپ برد.
دو ديگر مكتب
اصفهان كه كِشتههاي
بزرگان متقدمي
مانند شهاب چشمدريده،
بحرالعلوم اصفهاني،
تاجالواعظين،
سيدعبدالرحيم
اصفهاني، حاجي
عندليب، ميرزا
حسين ساعتساز،
ميرزا حبيب شاطرحاجي،
ـ كه فضيلت آنها
راست ـ در بالا
و اندام حنجرههاي
حريري سيدحسن طاهزاده
و تاج و اديب خوانساري
روئيد.
در ميان اين دو
ملك، مرغان چمن
طهران پلي زدند
و سياق شيريني
پديد آوردند كه
ثمرة مبارك معماران
بزرگي مانند جناب
دماوندي، عليخان
نائبالسلطنه،
سيداحمدخان تعزيهخوان،
حسين شميراني،
قمرالملوك وزيري،
حاجي محمد ايراني
مجرد، عبدالله
دوامي(دو دانگه)،
سيدحسين ميرخاني
و نورعلي برومند
نگيني است كه بر
انگشت محمدرضا
شجريان جاي دارد.
اين سياق آخري
فزونيهاي آن و
كاستيهاي اين
را حد اعتدالي
بخشيده و زيبائيهاي
هر دو را به دُرجي
دَرج كرده ظرائفي
نيز بر آنها افزوده
است كه اين شد كه
شنوي.
اما سخن از آواز
دورة متأخر ايران
كه به ميان آيد
ناگه نام اين پنجة
تنتره ـ اقبالآذر
و ظلي و طاهرزاده
و تاج و اديب ـ بر
خاطر گذرد و حتي
تمثيل بد خواندن
نيز از اينان گزيده
شود چندانكه رندان
به كسي كه خوش نميخواند
ميگفتند: فري!
كه مانند اوائل
تاج و اواخر ظلي
ميخواني.[2]
و اديب خوانساري
از زمرة اين ائمه
و بزرگان انگشتشمارد
آواز ايران بود.
اسماعيل اديب
خوانساري پسر ميرزا
محمود خوانساري
كاتب و خوشنويس
است كه خود از ارباب
عمائم بود اما
پيشة روحاني نداشت،
يعني به استنساخ
و كتابت و عوائد
مزرعة موروثي روزگار
طي ميكرد. اديب
مقدمات ادب عرب
و فارس را و نيز
دورة اول فقه را
در خوانسار خواند
و ناگاه با زمزمة
اشعار ذوق آواز
يافت و به مؤذني
مسجد پدر مشغول
شد. در اين باره
ميگويد:
آرزو ميكردم
معلم خوبي پيدا
كنم تا نزد او تعليم
آواز بگيرم كه
متأسفانه چنين
شخصي در خوانسار
پيدا نميشد. چندي
به اين منوال گذشت
تا شخصي به نام
عندليب گلپايگاني
ـ كه بعدها نام
خانوادگي تولائي
را براي خود انتحاب
كرد ـ به خوانسار
آمد. او اولين معلم
آواز من بود. صداي
بسيار خوبي داشت.
با پدرم آشنا بود
و مسافرتهاي زياد
كرده بود. عندليب
گلپايگاني وقتي
صداي من را شنيد
مرا به خواندن
آواز تشويق بسيار
كرد. اما در آن زمان
محيط آمادة پذيرفتن
چنين چيزي نبود
زيرا مردم موسيقي
را حرام و گناه
ميدانستند و بخصوص
از فرزند مردي
روحاني توقع نداشتند
كه آواز بخواند.
به همين دليل پدرم
مجبور بود اجازه
ندهد كه من تعليم
آواز بگيرم اما
نميتوانست مانع
علاقة فراوان من
به موسيقي بشود
و مرا از فراگرفتن
آن باز دارد. به
اين ترتيب به همه
گفته بودند كه
عندليب گلپايگاني
مرا براي خواندن
روضه تربيت ميكندبنابراين
مدتي نزد عندليب گلپايگاني
درس آواز گرفتم
و به تعليم صدا
پرداختم . هر روز
صداي من بهتر ميشد
و تسلط بيشتري
در خود ميديدم
تا اينكه عندليب
ديگر نميتوانست
چيزي به من بياموزد
و آنچه او ميدانست
براي پيشرفت كاري
كه من به آن عشق
ميورزيدم كافي
نبود».[3]
در 18 سالگي
شوق بهتر خواندن،
رخت و بخت او را
به مركز آواز و
موسيقي عراق عجم
ـ اصفهان ـ ميكشد. اصفهان
آن روزگار نواخانان
فحلي مانند سيد
رحيم، ميرزا حسن
ساعتساز، حبيب
شاطر حاجي را ميپروريد.
او گرچه به دورة
مطنطن شاطر حاجي
ـ كه صدايش گرفته
و بار اندوه بر
دوش به شيراز رفته
و تيره روزي را
به پيرهن دوزي
سر ميكرد ـ نرسيده
بود اما 2 سالي از
حوزة هنر سيد رحيم
و چندي از درس نايب
اسدالله نايي فيضياب
شد. سير و گشت در
جنوب ايران و آشنائي
با نغمات بختياري
و لري، تجربهها
و رنگهائي به
او و آوازش بخشيد.
اديب در سال 1303 به
تهران آمد تا دقيقهها
و رقيقههاي آواز
را ـ جز رديف كه
نسبتاً آموخته
بود ـ فرا گيرد.
اما دستش به دامن
خوانندهاي نرسيد.
«تاريزاده» را
هم كه دوست ميداشت
تارِك تار و تائباش
يافت ولي معاشرت
با سازندگاني چون
اسماعيلخان كمانچهكش،
صبا، مرتضي محجوبي،
حاجي علياكبرخان
و عبدالحسينخان
شهنازي و حبيب
سماعي به توشة
راهش افزود. در
همين سالها نخستين
صفحهاش با مشايعت
ني مهدي نوائي
(شاگرد نايب اسدالله)
به مدت 5/3 دقيقه ضبط
شد (كه از هيجان
مصرع دوم شعر را
فراموش كرده و
نخوانده است). در سال 1309 كه
شغلي هم در بلديه
دست و پا كرد، هميشگي
طهرانگزين شد.
در سال 1310 بيات اصفهاني
را با تار عبدالحسين
برازنده (شاگرد
درويش خان) در صفحهاي
سختهتر از نخست
ساخت. سپس صفحاتي
با نوازندگاني
مانند مرتضي خان
نيداود ضبط كرد.
صفحاتي كه از
او در دست است:
صفحههائي
كه در دورة دوم
ضبط صفحههاي ايراني
توسط كمپاني هيز
ماسترز وُيس ( از
اواخر 1305 تا 1310 ه.ش) از
او ضبط شده است.
1.
آواز شوشتري
ـ منصوري
2.
آواز شور ـ حسيني
3.
آواز افشاري
ـ مثنوي پيچ
4.
آواز نوا ـ كيكاووسي
5.
آواز بيات ترك
ـ شكسته
6.
آواز دشتي ـ رهاوندي
7.
آواز بيات اصفهان
ـ مثنوي
8.
آواز سهگاه
ـ زابل
9.
آواز حصار ـ مخالف
صفحههائي
كه با استفاده
از برق توسط كمپاني
بايدا فون آلمان
در سالهاي 1306 تا
1318 ضبط شده است:
11.
شاه خطائي ـ نوا
صفحههائي كه
در دور سوم ضبط
صفحه (از سال 1324 ـ
اتمام جنگ جهاني
دوم) از او موجود
است:
12.
محلي بختياري
شُليل (با
اركستر جواد معروفي).
13.
خون دل
(با اركستر جواد
معروفي).[4]
اديب
پس از چندي (1305) به
همراهي اسماعيل
مهرتاش «جامعة
باربد» را تأسيس
كرد و در قالب نمايشنامة
«عباسه» اثر «رضا
شهرزاد» در صحنه
تصنيف خواند. در
سال 1319 همكاري با
راديو را شروع
كرد و از سال 1332 آواز
او در راديو ضبط
ميشد كه در دورة
تصدي مشيرهمايون
شهردار به همراه
بسياري از آثار
و مانند برخي ديگر
دورههاي راديو
پاك شد.
اديب گاهي دوتاري
و سهتاري ميزد
و به تشويق يار
غارش مرتضي محجوبي
دستي بر شستيهاي
پيانو ميكشيد.
پيوستن او به انجمن
موسيقي ملي و تمكين
به سليقة كلنل
وزيري موجب دگرديسي
شيوة ديرين او
شد. اين دگرديسي
نه تنها در شيوة
اديب كه در آواز
ايراني اتفاق ميافتاد.
خوانندگان قاجاري
تا اديب، با صدائي
زير متداعي صداي
كودكانه و حتي
زنانه ميخواندند.
كلنل وزيري خود
براي تغيير اين
رويه ـ كه البته
دور تند ضبط مكانيكي
گرامافون نيز مزيد
زيل (زير)خواني
ميشد ـ
آوازي بم و با
طنيني مردانه خواند
كه نخستين الگوي
جدي خوانندگي مردانه
آواز اديب بود
كه ديگر از جزالت
و پختگي استادانهاي
برخوردار بود.
تحريرهاي مرتب،
سنجيده و بجا،
اداي فصيح كلام،
كاستن زوائد آرايهاي
صوتي، قناعت به
محدودة واقعي صدا
آموزههاي واپسين
او بود كه مهارت
او را تمام كرد.
زندگي
دنيائي اديب در
فروردين سال 1361 ـ
در 80 سالگي ـ به حيات
آخرت تبديل شد.
[1] بخوانيد
به همين قلم احوال
اقبالالسلطان
را كه اقبال سلطاني
يافت و اين اقبال
بعد از او نصيب
كسي نشد.
[2] ظلي در جواني
كه اواخر عمرش
بود، به مرض سل
مبتلا شد و خوشخواني
را از دست هشت.
[3] ماهنامة
فرهنگي ـ هنري
رودكي؛ شمارة
36 ـ مهرماه 1353،ص3،
دمي با اديب خوانساري،
گفتگو كننده لاله
تقيان.
[4] تاريخ تحول
ضبط موسيقي در
ايران؛ دكتر ساسان
سپنتا، مؤسسة ماهور،
1377.