اصغر
فردي
اگر در
كشورهاي ديگر پايتخت
را شرفي بر ديگر
شهرها نيست و نيويورك
و شيكاگو كم از
سطح واشنگتن ندارند
يا آنكارا
را بر استانبول
ترجيحي نيست، و
پاريس را بر نيس،
اما در مملكت ما،
تهران و تهراننشين
را همواره بر همة
آفاق و اكناف كشور
چندان ترجيحي بوده
است كه «غ.بيگجهخاني»
را بايد «آذر» در
هفتاد سالگي پاي
آواز «شجريان» ميآوُرد
تا چند كس نامي
و دقايقي سازي
از او را ميشنيدند؛
البته امروز غم
آنم نيست؛ چه،
اولاً كه شوكت
تعدد آن خلائق
برچيده ميشود
و ديگر اينكه «محمد
موسوي» بسيار عزيز
ارزشگذار ارزشدار
اين سوي و آن سوي
اين بوم و بر را
ميكاود و از زير
هر سنگي نالهاي
را بدر ميآورد
و بيجهت نيست
كه هر سنگي را كه
تكان ميدهي از
زير آن دست او را
مييابي. غمم آن
است كه چرا در آن
روزگار كه از هر
كوي و سوي تبريز
آوازي و نواي سازي
بر فلك بود، كسي
را اين همت نبود
كه از اين نوادر
نوار پر كند تا
امروز روياش گل
ماهوري نشانده،
به دست «ماهور»ش
بسپارد. روزي بوده
كه از دلنوازان
تبريز، جز جمعي،
ساز «محمدحسن عذاري»
تاري را نميپسنديد؛
چرا كه از تهران
آموخته و آمده
و حلاوت تار تبريز
را در دست و پنجه
ندارد و به اصطلاح
ساززنان آن عهد
«دستاش نمك ندارد»
با تار سر ستيز
دارد و چه و چه …
در حاليكه اگر
كسي نواري از تار
«عذاري» داشته باشد
و به معركهاش
بنشاند آنگاه است
كه پهلواني او
در تار آشكار ميشود.
اين از آن گفتم
كه چه تارهايي
در گوش و گوشرسِ
نغمهبازان تبريز
بود كه «عذاري» با
آنهمه عظمتش،
خاطرپسندشان نميشد.
موسيقي
و آواز مكتب تبريز
در چند قعده و حلقة
زيرين باليده بود:
1. دربار
وليعهد (تا بود
و تبريز دار ولايتعهدي
بود) محل تجمع مرغان
موسيقار بود. در
هر دورهاي از
وليعهدان، وجود
اين مرغان استمرار
داشت كه فقط در
دورة ولايتعهد
مظفري، نام بدل
كرده و با عنوان
روضهخوان اندروني
ميبودند. چون
كه وليعهد ذوق
موسيقي را با عقيده
بر حرمت غنا به
همراه داشت. اين
دستگان اغلب خوانندگان
بودند و در دورة
طولاني وليعهدي
مظفرالدين ميرزا
ساززنان در دربار
نباليدند و البته
كه برخي عنوان
و لقبي از دربخانه
داشتند و پاره
ديهاتي و مشغول
تعليم بچههاي
دربار. جز اين دوره،
اصحاب دست و پنجه
و حنجر مخصوص دربار فراوان بودند.
جوانترها با لقب
«غلامبچه» در كنار
وليعهد و همبازي
او بودند و سالخوردهترها
با عنوان معلم
و مربي وليعهد
ايام ميگذراند.
از اين زمره، «حاجي
ملاكريم جناب قزويني»
و «ابوالحسن اقبالالسلطان»
و «حسينخان صادالملك
تبريزي» بودند.
2.

در تبريز
خانة چند تن از
اشراف خوشذوق
كه نان شب را نه
همين براي خود،
كه براي احفادشان
هم اندوخته بودند
و فقط ساز شام و
عيش مدامشان كم
بود، محل اجتماع
دورهاي ساززنان
و آوازخوانان بود
كه صاحبالبيت
آنها را با اداي
احترام فراهم ميآورد
و نجباي شهر را
و خود را عشرتي
ميبخشيد. «كريمآقا
صافي تبريزي» ـ
تارزن هنگامهساز،
شاعر و نوحهسراي
بعدي ـ ، «ميرعلياصغر
صادقالوعد» (فشنگچي)،
«جوادآقا اردوبادي»،
«سيدحسن طلوعي»
(سيدحسنآقا دودانگه)،
زينت اين مجالس
بودهاند.

ميرعلياصغر
صادقالوعد (فشنگچي) جوادآقا
اردوبادي (منشيحضور)
3. دستهاي
ديگر از ارباب
موسيقي و آواز
تبريز، قضا را خود از اشراف
و نجبا بودند كه
حلقه و لجنهاي
براي خود داشتند
و ديگران كه اغلب
امثال خود ميبودند
در خانة آنها گَرده
ميكردند كه «مهديخان
صوتي تبريزي»،

مهديخان صوتي

«حاجي
تاج تبريزي (روضهخوان)»،
«مجدالدين ذاكري»،
«ناصر ذاكري»، «حسن
يكرنگي»، و در دورة
ما ـ يعني آخرين
دورة شكوه تبريز
ـ «حاجيغلامرضا
قيطانچيان» از
آن دسته بود كه
خود در خانه حلقهاي
ميداشت و سازندگاني
مانند «حاجي محمود
فرنام» و «غلامحسين
بيگجهخاني» و
خوانندگاني مانند
«آقامير حبيب»،
«آقا ميرزا علي
نقاش»، «كاظمآقا
مارالانلي»، «حاجيحسينعميتنباكوچي»،
«حاجيعمياوغلي
سردهريلي»، و
از اواخريها «آقا
كريم عظيمي» گرد
هم ميآمدند. اين
كسان در لجنههاي
ديگر هم شركت ميكردند.
مرحوم «جواد
آذر» در مرثيت «قيطانچيان»
سروده و شأن او
را چنين ستوده
است:
دَر نايِ
تو با هوايِ گلشــــــن هـر نغمه
به خون كشيده دامن
در سوگِ تو
اي زبانِ هر ساز شــد چنگيِ
چرخ نوحهپرداز
در ملكٍ هنر
ز بعدٍ «اقبـــــال» بر نــــــــــامِ
تو بود قرعة فال
سـر از دل
خاكِ تيره بر كُـن بــرخيز
و دوباره نغمه
سركن
ديگر از اين
اشراف كساني كه
حلقه نداشتند اما
با ملاحظات فراواني
كه مبادا لكهاي!
به شوكتشان بيفتد،
در بعضي از اين
جلسات ديده ميشدند.
يا صدائي داشتند
و خوب شنيده ميشدند
و يا صدائي نداشتند
و در عوض موسيقيدان
و مقامشناس بودن
و كم ميخواندند
و به قول مشهور
نمكي بر ديگجوش
تغنيات ميافكندند.
از آنها مرحوم
«اكبرآقا هريسچي»
بود كه تجارتخانة
فرشي داشت ولي
متجدد بود و تهصدائي
و ذوقي و چشم اشكريزي
و معاشرت با شهريار
شاعر كه خود استادي
در ساز و آواز بود.
4. نميدانم
كه شهريار را در
كدام زمره بياورم
كه او به تنهائي
زمرهاي بود. در
بارة شهريار و
موسيقي فصل مفصلي
نوشتهام كه در
فرصتي ارائه ميشود.
اما مختصر اينكه
او ساز را يعني
سهتار را بسيار
استادانه مينواخت
من نگويم و مقامشناس
شاعر ـ ه.ا.سايه
ـ گفت «كه شهريار
سهتار را كم از
صبا نميزد» و خود
صبا كه: «شهريار
ساز تو سوزي دارد
كه هميشه هوس شنفتنش
دارم». گرچه سهتار
را از صبا آموخته
بود اما چندان
عاشق سازش بود
كه ميگفت كه سهتار
ديگر به بزرگترين
تعلق من به دنيا
درآمده بود و به
اندازة معشوقام
ميخواستمش. او
رديفها را نيز
به دو گونه ميدانست
هم رديف آوازي
و هم رديف سازي
و چيزهائي از رديفها
در خاطر گردآورده
بود كه شايد امروز
كسي را به خاطر
نباشد. زبدهخوانان
و زبدهسازان شهر
ـ از سالي كه او
ديگر تبريز براي
محل زنده مناندن
برگزيده بود ـ
با كمال مماشات
و مدارا و احترام
به خانهاش ميآمدند.
«اقبالالسلطان»
ـ كه «عمو مقامي»اش
ميخواند و خاطرش
را عزيز ميداشت
ـ پاي دائم و ثابت
حلقهاش بود و
از ديگران «آقا
ميرعلياصغر صادقالوعد»
و «حسن يكرنگي» كه
دربارةاو سروده
است:
بـه هـــم
مانــــد دل و
دلتــنگي ما به بـــــــيبالي
بلــندآهنــگي
ما
مرا هم دل
دورنگيها شكستهاست سلام اي
عــالم «يـــكرنگـي»
ما
و «آقاميرزاعلي
نقاش» كه دربارة
او سرود:
پير دِيـري
قـــيد ما زد كو
«علي نقاش» بــــود خاطري
خوشگل كه يك تبريز
خاطرخواش بود
بلــــــبل
موسيـــــقي و
گنجـينة ذوق و
هــــنر هـم مْـذهِب
بود و هم صــورتگر
و نـــــقاش بود
هم به شعر
و موسقي گلچين
و با ذوقي لطيف هـم
مناســــبخوان
يكي خوانــــــندة
قلاش بود
تـــالي
«اقبــــــال آذر»
اوستـــاد موســـــــقي با اسـاتـــــيد
هـــــنر در شــور
و در كنكاش بود
«اردوبادي»
بود و «عذاري» و «دشتي»ليكن
او
شمع مجلس بود
و هم بر صدر مجلس
جاش بود
تــير آخر
بود و بي او تـــركش
از ما شد تهي چــون كمانــــدار
فلــك با ما پـر
از پرخاش بود[1]
و «آقا ميرزاجعفر
بدايعي» (كلامي)
كه باز شهريار
چنين توصيفاش
كرد:
استاد فن ساعت
و شعر است و موســـــقي وين هرسه
جز به ساز طبيعت
تمام نيست
و «حاجي غلامرضا
قيطانچيان» و چند
تن ديگر و از جمله
قهرمان قصة ما
«آقا غلامحسين
بيگجهخاني».
شهريار در اواخر
عمر ساز هيچ نميزد،
اما آواز هر روز
ميخواند، يعني
زمزمهاي ميكرد
و گويا با خواندن
هر گوشهاي، خاطرهاي
به خاطرش ميزد
و گريهاي سوزناك
و آواز به نالهاي
تبديل ميشد كه
اين را «پروانه»
غوغايي ميخواند
و اين يك را «قمر»
شبي چه كرد و آن
ديگري را «رضاخان
هندي» كه ميخواند،
كربلا ميكرد و
ديگري را «درويشخان»
عجب زد و اغلب تلخياد
«حبيب سماعي» و «صبا»
و غم شهريار از
جوانمرگيشان
و حسرتها …
اگـر دستـم
نگـيـرد دســتــة
سـاز هنوزم
سينه هست و سوز
آواز
اگر شيرين
به ناز و دل گرفتهاست خـدا از
ما نگيرد شور و
شهناز

جز اينها
كه در خانة اشرافشان
مييافتي جمعي
ديگر در قهوهخانة
خوانندگان (اوخويانلار
قهوهسي) گرد ميآمدند.
در هر دورهاي
قهوهخانهاي
ديگر بود كه در
روزگار ما، قهوهخانه
را «دهده غلامعلي»(پرتوي)
ميداشت. ادارة
قهوهخانة خوانندگان
خود هنري ديگر
ميطلبيد، چرا
كه مشتريانش بنايان
و معماران و نواكشان
نه، كه تاريها
و كمانكشها و
نواخانان بودند
و با ذائقهاي
غريب. اين قهوهخانه
اعضاء زيادي داشت.
چراكه در تبريز
هر كسي كه ذوق و
سوادي داشت، صداي
دودانگي هم داشت
و دانش رديف و مقام
و دستگاهي. مثلاً
«آقا ميرزاعلي
حقاني» كه حقا از
قلندران تبريز
بود، جزو خوانندگان
به شمار نبود اما
در رديف و گوشههاي
غريب هيچ كم از
خوانندگان پيراموني
خود نداشت و صداي
سوختهاي كه از
سينهاي سوختهتر
برميخاست. در
اين قهوهخانهها
مرداني جمع ميشدند
و گوشه گوشه آواز
را به همديگر
تحويل ميكردند.
يعني شبي كه نوبت
سهگاهخواني
بود استاد و پير
مجلس اول «مايه»
ميداد و هركس
به ترتيب گوشهاي
را ميخواند و
گوشة بعدي را به
ديگري ميداد.
«كاظمآقا مارالانلي
جاويد»، «حاجيحسينعمي
تنباكوچي»، «آقاميرحبيب»،
«ميرزاعلي نقاش»،
«سيدحسن روضهخواني»،
«محمدخان اوغلي
نجار»»، «خان عمي»،
«حسن آقا بخشايشي»،
«صادق عهدي» (شخته
صادق)،اكبر سراج
و برادرزادهاش
كريم رهبر تبريزي
(كريم قناره)، مشهدي
مجيد چؤركچي، حبيبالله
فخيم فارابي، مشهدي
حسن قهوهچي، عباسقلي
دلكش و برادرش
ميرزا علياصغر
روضهخوان، ميرزا
احمد خياباني،
سيدمهدي چهرهپرداز
(شاگرد اقبالآذر)
نيز چند تن ديگر
از خوانندگان استاد
و تواناي تبريز
بودند. …

فخيم
فارابي
كريم رهبر

«حاج حسين عمي
تنباكيچي» ني گـؤرهيدين
دشــتي اوخويان
زمان
اود ووروب
جانلاري يانـديراردي او عشق
اودوندا جــــاني
ياخيلان
«سيدحسن روضهخوان» بلبل
تك اوركده
عشــــقي باشيندا
شوري
مارالان
مارالي «كاظـــــــــم
آقا» كيمي
گلشن ده بير بلـــبل
اولماز
گلشنلر
آرا مين بلــــــــبل
اولسا اونون تك
صفالي بير گل اولماز
«آقا مير
حبيب» سيـــــــد
تاجدار عشق شاهينين
باشا تاجي ايدي
فقر مولكونده
قلندر درويــــــش مقامات
بزمي نين سٍراجـيايدي[2]
در همين حلقاتي
كه قسماً گفته
شد، آنهمه شوكت
بيساز راست نميآمد.
ذوق غالب در اين
مجالس تار را ميپسنديد.
عجيب است كه اثري
از وجود سهتار
در آن روزگاران
نه خوانده و نه
شنيدهام. كمانچه
در تبريز محدود
به يك دو نفر بود
كه در اين اواخر
مرحوم عادل آرميون
تنها كمانچهكش
بود. مرحوم جعفر
ارمغاني ويولونيست
بود و آموزشگاه
موسيقي داشت و
جز اينها «زاون»
ويولونيست، «آشوت
بابايانس» نواززندة
كلارينت، خانم
«باگراميان» نوازندة
پيانو و ديگران
مخصوصاً از ارامنه
وجود داشتند ليكن
به ساز و نواز ايراني
نميگرائيدند.
بنابراين تقريباً
جز تار ساز ديگري
در محافل ذوقي
و موسيقي تبريز
رائج نبود. تار
را نيز فقط قاوال
همراهي ميكرد
كه حاجي محمود
فرنام يك تنه 70 سال
تبريز را از قاوالكوب
بينياز كرده بود.
همچنانكه در
مقالة ويژة مرحوم
بيگجهخاني نيز
به همين قلم نوشته
شده است، خاندان
بيگجهخاني دويستسال
در تبريز عهدة
نوازندگي تار را
به گردن خود داشتند.
پدر مرحوم بيگجهخاني
كه آقاحسينقلي
نام داشت از استادان
بلامنازع تار بوده
كه ذكرش در منبع
پيشين رفتهاست.
او در سال 1310 در اثر
سرطان حنجره درگذشته
است. اما عموزادگان،
اولاد و اقارب
خانداني او هماره
نوازندگان برجستهاي
بودند.
جز اين خاندان
ناگزيريم كه نام
چند نوازنده تار
را كه به اين حلقات
رفت و آمد داشتند
ببريم. تارنوازان
نيز كمابيش در
مراتب خوانندگان
جاي ميگيرند،
چراكه در اين گروه،
اوائل و اواخر
عمر يك نفر گاه
چنان رنگارنگ بوده
است كه يك نفر در
يك بقه نميگنجد.
جوادآقا منشي حضور
كه عكسهائي از
او در دست است،
در آغاز جواني
فراش خلوت محمدعليميرزا
وليعهد (محمدعليشاه
بعدي) بود. تار را
در تهران نزد آقا
غلامحسين عمو
(برادر جد حاجيعلي
اكبرخان شهنازي
) تكميل كرده، به
دربار تبريز راه
يافته بود. با فحلترين
خوانندة آن روزگار
تبريز تار نميزد
كه صدايش وحشي
است و خودش وحشيتر.
افراط در قلندري
و ميِ آلوده با
افيون در ساغر
كردنها عاقبت
از او بينوائي
ساخت كه در 60 سالگي
نيمشبي سرد در
مراغه به قناتي
ميافتد و همانجا
مي ماند تا فردا
يخزدهاش را مييابند.
پس گردش جواد آقا
از محافل شاهي
تا قهوهخانهها
و حلقههاي فرودست
جامعه بود.
باز از اشراف
مرحوم اقبال رفيعي
شاگرد آقاحسينقلي
در تهران بود كه
خود اقبال رفيعي
شاگردي به نام
عبدالعلي خان ساعد
تربيت كرده بود
كه بسيار خوب تار
ميزده است.
از طايفة گورانهاي
آذربايجان نيز
نوازندگان پهلواني
درآمدهاند كه
بزرگترين آنها
ميرزا عليخان
عادلي بود. او نيز
تار را در تهران
از آقاحسينقلي
آموخته بود.
حسنآقا سلماني
فروتن، دكتر محمديه
صاحب داروخالنة
محمديه و كيميا
كه خود شاگرد جوادآقا
منشيحضور بود،
ميرزاابراهيم،
اسماعيل نادري،
صديقي، ابراهيم
طلوعيان، فرهنجي،
حسن هاتف، شهنازي
مراغه، ميرجواد
سهامي، حسن جوان،
محمدحسن خان بورون
(دماغ)، حسن آقا
دشتي، نام
كساني است كه تحقيق
دربارة آنها را
به آينده و آيندهايها
واگذار ميكنيم
كه فعلاًُ نامشان
را بدانيم تا گرداوري
اطلاعات ديگر دربارة
اين ثروتهاي موسيقيائي
ايراني در آذربايجان
و تبريز.
از وضعيت
نغمهزارهاي تبريز
كه بگذريم دو سطري
از موسيقي و آواز
مكتب تبريز بگوئيم
آنقدر كه بتوانيم
و آنمايه كه توصيف
يك موسيقي در كلام
آيد:
موسيقي ايراني
مكتب تبريز ـ مقامات
سازي و آوازي ـ
اصيلترين و بكرترين
نسخة راستين اين
موسيقي است. همانطور
كه زبان كردي و
موسيقي آن، باستانيترين
وجه موجود فرهنگ
مادي ـ آرياني
است، كه اگر روزي
پارسي گم شود ميتوان
از روي مدل كُردي
بازسازياش كرد
و اگر كسي بخواهد
نوار ترنم و تغني
ايرانيان دوهزارسال
پيش را بشنود،
امروز در موسيقي
كردي و هورههاي
آن ميتوان شنود،
صورت دست نخوردة
موسيقي ايراني
را نيز ميشود
از سياق موسيقياي
تبريز بازجست.
نخستين دليل، بدوي
(Primitive) بودن نوع
ايفا و اجراي موسيقي
ايراني در مكتب
تبريز است كه عطر
قدمت و رنگ باستانياش
دل و دماغ را مينوازد.
مقايسة موسيقي
ايراني مكتب تبريز
با فولك موزيكهاي
ملل ديگر و جستار
نشانههاي فولكلوريك
و مردمي (Popular)
و فرايندهاي
موسيقي قومي (Ethnic)
سرشار در اين
سياق نشانگر اين
است كه موسيقي
مكتب تبريز وجه
و فرم دستنخورده،
نپالوده و نيالودة
موسيقي ايراني
است كه اگر توسط
موسيقيشناسان
و عالمان موسيقيِ
تطبيقي مطالعه
شود اثبات علمي
اين نظريه استبعادي
ندارد و اين راي
به اعتبار اينكه
قائل آن فاقد دانش
مربوط است، فعلاً
در محدودة يك نظر
خام ميماند تا
مورد ملاحظة صاحبان
صلاحيت قرار گيرد.
موسيقي مكتب تبريز
در صدة اخير توسط
راويان رديف و
گرداوران گوشهها
زير و رو نشده و
معروض دگرگونيها
و تغيير و تطورات
نيامده است. روشن
است كه هيچيك
از اقوام ايراني
ـ جز آذربايجان
و عراق عجم ـ موسيقي
رديفي و مقامي
مدوني كه امروز
عبارت موسيقي ايراني
بر آن اطلاق ميشود،
نداشتهاند و موسيقي
اين اقوام، البته
بيآنكه فاقد ارتباط
با موسيقي ملي
ايران باشند،
داراي ويژگيهاي
مخصوص آن قوم است.
آنچه كه امروزه
«موسيقي رديفي
ايران» نام دارد،
ضمن احتواي ثقل
و سهم بزرگي از
موسيقي مقامي اصيل
ايران، با ابتكار
راويان رديف ـ
مشخصاً ميرزا عبدالله
ـ معجون و مخلوطي
از موسيقيهاي
محلي گروههاي
متنوع قومي ايران
است. گوشههاي
اخيرالاضافهاي
مانند «آذربايجاني»،
«ديلمان»، «كوراوغلي»،
«بختياري»، «اصفهانك»،
كل «نغمة دشتي» و
… افزودههايي
است كه موسيقي
مكتب تبريز از
اين آميزهها مبرا
و خالص است و آنچه
كه در موسيقي مكتب
تبريز است موسيقي
ناب ايران است.
اما اين، نافي
خلوص ايرانيت «مكتب
اصفهان» نيست و
مكتب اصفهان برادر
خوني و تني مكتب
تبريز است كه پس
از انتقال مركزيت
رسمي ايران به
اصفهان و گسيل
طبقات صنعتگر و
فنمند و هنرور
«تبارزه» به اصفهان
به تدبير «شاه عباس
كبير»، فن شريف
موسيقي نيز مانند
شعر و معماري و
نقاشي و خط به اصفهان
تسري بافت و اصفهان
با خصوصيات خود
آن را شكلي ديگر
و حيات و موجوديتي
متفاوت داد.
آواز سياق اصفهاني،
براي ذوق يك تبريزي
ـ كه گوشاش به
سبك آواز مكتب
تبريز گشاده و
معتاد است ـ حس
و حال نازكي را
القاء ميكند.
نرمشي كويري و
رامشي زايندهرودي،
جاي غرش اَرَسي
را ميگيرد. در
آن اگر زنگلههاي
چكشي و تحريرهاي
طبيعت كوهستاني
و فراز و فرودهاي
هندسي را نشنوي،
نواهاي ملايم و
رام و رقصهها
و چرخههاي اسليمي
را ميبيني. درست
گوئي كه انتظامِ
نرمِ نقشهاي گنبد
شيخ لطفالله و
مسجد شاه را ميپائي.
ششدانگ هم كه خوانده
شود خود را در آغوش
تلاطمي از نشاط
چهچهههاي طولاني
در مييابي؛ و
تعريف سياق اصفهان
اينهمه نيست كه
تنها حسي مجرد
و منتزع يك ذوق
مخاطب آن است و
بسا كه در هر ذائقه
و سائقهاي رنگي
ديگر پذيرد.
به هر حال موسيقي
آوازي اين ملكتٍ
كيانِ كلان، در
دورة اخير، حدودِ ملك، به دو
و با اغماضي به
سه ناحيه ميبرد.
يكي مكتب تبريز
كه نتيجة شوكت
خوانندگاني مانند
حسينخان صادالملك
تبريزي، مهديخان
صوتي تبريزي، ميرعلياصغر
صادقالوعد (فشنگچي)،
حاجي تاج تبريزي
(روضهخوان)، مجدالدين
ذاكري، ناصر ذاكري،
سيد حسن طلوعي
(سيدحسن دودانگه)،
به «ابوالحسنخان
اقبال آذر» رسيد
و سكة سلطنت آواز
اين حدود به نام
او خورد و تأثير
به مُنتَبُع چندي
مانند «رضاقلي
ظلي»، »حاجي غلامرضا
قيطانچيان»، «ابراهيم
بوذري»، «ملوك ضرابي»
و «سرتيپ» برد.
دو ديگر مكتب
اصفهان كه كِشتههاي
بزرگان متقدمي
مانند «شهاب چشمدريده»،
«بحرالعلوم اصفهاني»،
«تاجالواعظين»،
«سيدعبدالرحيم
اصفهاني»، «حاجي
عندليب»، «ميرزا
حسين ساعتساز»،
«ميرزا حبيب شاطرحاجي»،
ـ كه فضيلت آنها
راست ـ در بالا
و اندام حنجرههاي
حريري «سيدحسن
طاهزاده» و «تاج»
و «اديب خوانساري»
روئيد.
در ميان اين دو
ملك، مرغان چمن
طهران پلي زدند
و سياق شيريني
پديد آوردند كه
ثمرة مبارك معماران
بزرگي مانند «جناب
دماوندي»، «عليخان
نائبالسلطنه»،
«سيداحمدخان تعزيهخوان»،
«حسين شميراني»،
«قمرالملوك وزيري»،
«حاجي محمد ايراني
مجرد»، «عبدالله
دوامي»(دو دانگه)،
«سيدحسين ميرخاني»
و «نورعلي برومند»،
نگيني است كه بر
انگشت «محمدرضا
شجريان» جاي دارد.
اين سياق آخري
فزونيهاي آن و
كاستيهاي اين
را حد اعتدالي
بخشيده و زيبائيهاي
هر دو را به دُرجي
دَرج كرده ظرائفي
نيز بر آنها افزوده
است كه اين شد كه
شنوي.
اما سخن از آواز
دورة متأخر ايران
كه به ميان آيد
ناگه نام اين پنجة
تنتره ـ اقبالآذر
و ظلي و طاهرزاده
و تاج و اديب ـ بر
خاطر گذرد و حتي
تمثيل بد خواندن
نيز از اينان گزيده
شود چندانكه رندان
به كسي كه خوش نميخواند
ميگفتند: فري!
كه مانند اوائل
«تاج» و اواخر «ظلي»
ميخواني.[3]
موسيقي سازي
ايران نيز همين
سرنوشت آواز را
در تعقيب آن داشته
است. هر شاخصهاي
كه براي موسيقي
ايراني مكتب تبريز
و ديگر سائقههاي
گفته شد، براي
موسيقي سازي نيز
صادق است؛ به اين
معني كه هرچه موسيقي
آوازي مكتب تبريز
شلالة تحريرها
و زنگلههاي نشاطبار
و شاداب است، موسيقي
سازي مكتب تبريز
نيز ـ مخصوصاً
تار ـ پر از دراب
و شتاب صاف و شفاف
است. هرچه سرعت
مضراب و پنجه را
در تار ايراني
بيافزائي و پيچيدگيهاي
ملوديك برآن بازبخشي،
فرم به موسيقي
مكتب تبريز ميگرايد.
فريادهاي «اگزوتيك»
(Exotoc) انسان باستان
را از آن بيپيرايهتر
و نابتر ميشنوي.
و اگر حسرت ميخوري
كه كاشكي نوا و
نغمههاي موسيقي
هزار سال پيش ايران
را از «تختطاقديس»
و «شبديز» و «گنجبادآورد»
را ميشنودي، با
گوش خواباندن بر
گوشههاي جاري
از افقهاي دوردست
تاريخ مكتب تبريز،
ميتواني با كمترين
تغييرات آن را
بازيابي. موسيقي
مكتب تبريز همواره
به دو زبان باليده
است. فارسي و تركي
بستر مهربان آواز
و تصانيف ايراني
مكتب تبريز بوده
است. چون تبريزي
هزار سال اين دو
زبان را دوشادوش
هم پيش برده و گاه
به تركي نوشته
و گاه به فارسي،
اما موسيقي كه
حاجتي به نوشتن
نداشت، فارسي و
تركي در آن تعطيل
نميورزيد. «كوچهلره
صو سپميشم» در (بيات
شيراز)، «قره گيله
(ابوعطا)»، «يئريها
يئريها كوسموشم
سندن» (در بيات ترك)
و صدها تصنيف و
ترانه از نمودهاي
زيباي مكتب تبريز
است. شادروان غلامحسين
بيگجهخاني به
همراهي خوانندگان
تبريز ـ مانند
حسن پناهي، جعفر
رستگار و …
ـ كه
ترانههاي يادشدة
تبريز را ميخواندند،
تار ميزد.
مشخصة ساز او
اجراي مكرر قطعات،
گوشهها و تصنيفهايي
بود كه آموخته
بود و اين دومين
مجموعة گل از آثار
آن پير خوشنواز
است كه كاشكي سومين
را نيز چشم به
راه باشيم كه حاوي
رقصيها و تصنيفهاي
تركي مكتب تبريز
از موسيقي ايراني
باشد.