او آلهة فسون‌سازِ نغمه‌پرداز بود        

 

           در محلة قديم «سنجران» تبريز كوچه‌اي به نام «قره‌چي‌لر» و در اين كوچه دربندي (كوچة باريك) به نام «تارزن‌لر» بود كه تاكنون نيز در افواه مردم به همين نام مشتهر است. به گمانم در شهر ديگري محله‌اي به نام «تارزن‌ها» ـ يا حتي اگر پيش‌تَرُك تازيم به نام هيچ‌يك از انواع ساززن‌ها ـ وجود ندارد و اين از خاصيت‌هاي غريب تبريز است، چندانكه محله‌اي به نام «سيدلر» هم براي سادات دارد. اهالي دربند تارزن‌ها را «قره‌چي‌لر» مي‌گويند. قره‌چي نامي است كه در تبريز به كولي‌ها اطلاق مي‌شود. كولي‌ها در بيش از 20 كشور دنيا مانند روسيه، اسپانيا، دانمارك، شيلي، كانادا، پراكنده‌اند اما هرجا كه باشند با سيمايي واحد، مشاغل و عاداتي يكسان، خواصي همگون و نامي واحد زندگي مي‌كنند. نام علمي و اصلي اين كوليان «رومُن» است كه در ميان مردمان گوناگون دنيا به يك نام خوانده مي‌شوند. در روسيه «چيگان»، در بالكان «چيگّان» در تركيه و يونان «چينگَنَه» در ميان اعراب «شيكان» در شرق دور «شينكانا» و در ايران «زنگنه». در هرجاي دنيا كه باشند در ميدان‌ها و گذرها ساز مي‌زنند و مي‌رقصند و فال مي‌بينند و تور و الك مي‌بافند و سيخ مي‌فروشند و هرچه درآورند روزي همان روز مي‌كنند و غم فردا نمي‌ورزند. اگر امروز در شهري كار كنند فردا را در ولايتي ديگر مي‌گذرانند و هرگز بابي براي سوء استفادة نفس‌چرانان گشاده نمي‌دارند. مختصر اينكه اين قوم سرگران و سرگردان جاري از افق دوردست تاريخ بشر، از شگفتي‌هاي انساني و مردم‌شناسي‌اند؛ تا جائي‌كه كسي به درستي از مبداء و منشاء آنان خبر نداده است و گاه رگ و ريشة آنها را به هند و گاه به اندلس (جيبسي‌ها) و قفقاز و ديگر جاي‌ها مي‌برند و سرگيجه مي‌خورند. اينها هر ساله آخر ماه مه در جايي گرد مي‌آيند وبا برگزاري جشن‌هايي به نام «خامارو» نژادپرستي و برتري‌انگاري ابلهانة قومي را به مسخره مي‌گيرند.

به‌هر رو در تبريز اين قوم را «قره‌چي» مي‌خوانند و اين قره‌چي‌ها بر خلاف عرف قومي‌شان، ديريست كه شهري شده‌اند و به قشون قزلباش شاه اسماعيل ختايي درآميخته‌اند و با «نادر» و «شاه عباس» باخته‌اند و خاناتي به هم زده‌اند و به عجائب خود افزوده‌اند.

در دربند «تارزن‌لر» تبريز خانداني پر نبوغ منتسب به ايل «بيگجه‌خان» بود كه به‌رغم خاني و رياست ايل ساز هم مي‌زدند اما ساز زدني خانانه و جانانه. نمي‌دانم كه اين عائله نيز «قره‌چي»‌اند يا به اعتبار ساز زدن، در محله‌هاي ديگر نگنجيده و در اين محله اعتبار يافته و جاي گرفته‌اند. رندان تبريز هنگام گلگشت باغات شهر به نسبت وُسع از «تارزن‌لر» كسي يا دسته‌اي را با خود همراه مي‌كردند. براي عروسي‌ها از اين محله دستة سازنده مي‌بردند و مزد برخي از آنها چندان ارزان نبود كه هر كس را توان التذاذ از ساز و آواز آن‌ها باشد و آنها يا به مجالس اشراف و نجبا مي‌رفتند يا براي دل خودشان به مجلس «ستارخان» كه بي‌مزد و منت بزنند و سردار را گوش و هوش بنوازند. اين دسته بيگجه‌خاني‌ها بودند كه وليعهدهاي تبريز نشين قاجاري توان اداي تاوان سازندگي آنها را مي‌داشتند و گاه معلم مخصوص وليعهدها و شازده‌ها بودند كه مظفرالدين ميرزا از آن‌ها مستثني بود و فقط روضه‌خوان مخصوص داشت و نشئة موسيقي را از آن مي‌گرفت و او «ملا كريم جناب» معلم ابوالحسن‌خان اقبال‌السلطان بود و ابوالحسن خان نيز روضه‌خوان اندروني محمدعلي ميرزا (محمدعليشاه بعدي).

اهالي كوچه ـ چه زن و چه مرد ـ همگي استاد سازي بودند. «بالابان دَم»، «نائي»، «زورناچي»، «قاوال‌كوب». اما همة خاندان «بيگجه‌خان‌آقا» ـ كه سه عنوان تبجيلي و تكبيري «بيگ»، «خان» و «آقا» را يكجا به يدك داشت و همة ايل به نام او نامي، يعني «بيگجه‌خانلي» ـ اكثراً يا «تار زن» يا «كمانچه‌كش» بودند. بزرگ‌ترين تارزن اين عائله اوستا حسينقلي‌خان بيگجه‌خاني بود كه شاگرد نهنگي مانند «جواد آقا اردوبادي» تربيت كرد و شاگرد ديگر او پسرش آقا «غلامحسين بيگجه‌خاني» بود. آقا حسينقلي‌خان، غلامحسين را در 9 سالگي‌اش به عروسي‌ها مي‌برد و اجراي تصنيف‌ها را به او مي‌سپرد.


 


حسينقلي‌خان بيگجه‌خاني در 30 سالگي                                             حسينقلي‌خان بيگجه‌‌خاني در 10 سالگي

 

 اما اين پدر، پسر نابغه را در 11 سالگي‌ يتيم گذاشت و درگذشت. عمويش كه در نواختن چند ساز متنوع استاد بود، ضمن تربيت پسران و برادر زاده‌هاي ديگرش عبدالعلي و درخشاني تربيت آقا غلامحسين را نيز عهده‌دار شد. آقا غلامحسين بيگجه‌خاني ظرائف باقي ماندة تار را پس از درگذشت عمو در محضر «رضا قلي‌خان زابلي آذر» فرا گرفت. تا آنكه استاد بلامنازعي در موسيقي شده بود و با سبك و سياق خاصي كه آميزه‌اي از رنگ و بوي ساززن‌هاي خانداني و شيوة منحصر به نفس بود، در تار غوغا مي‌كرد. تا اينكه ابوالحسن‌خان اقبال‌السلطان را طهران نساخت و آهنگ بازگشت دوباره به تبريز بر سر زد. جناب‌اقبال كه در طهران با تار آقا حسينقلي و درويش‌خان و ميرزا عبدالله و عبدالحسين‌خان شهنازي (جلاد تار) و حاجي علي‌اكبر خان شهنازي خوانده بود، در تبريز نبايد بي تاري مي‌ماند. او را ساززني مي‌بايست كه سازش با شيوه‌ها و رموز و دقائق آواز او خوب بخواند، گاه فراز و فروذ او را بداند، جواب آواز درخور معجزات اقبال‌السلطاني رانَد، تحريرهاي بلبلي و زنگله‌هاي چكشي او را در تار بازآفريند، گوشه‌هاي ناشناخته‌اي را كه همين در سينة اقبال‌آذر بود سازي كند، و تاري بنوازد كه «آقا» هرگز در طهران نشنيده بود. اقبال‌آذر سراغ حسينقلي‌خان و برادرش را مي‌گيرد و خبر درگذشت آن دو برادر را به او مي‌دهند. ناگزير سراغ رضاقلي‌خان رفته مي‌بيند كه پنجة او را گَرد سال و ماه گرفته و آن سرانگشتان خليافرين ديگر خاك مي‌خارد. به ياد ديرين و پارين از او زابلي مي‌خواهد كه ياد دور و دير بكاود چه رضاقلي‌خان در سه‌گاه زابل بيداد مي‌كرده است، او واپسين زابل‌اش را مي‌نوازد و نويدي نوين به خان بزرگ مي‌دهد: «جواني از آقا حسينقلي خان بيگجه‌خاني يادگار آمده كه كربلا مي‌كند». آقاي اقبال‌السلطان امر به آوردنش مي‌دهد. حاجي‌محمود فرنام كه با


آقا غلامحسين به مجالس مي‌رفته غلامحسين بيگجه‌خاني را به بارگاه مهبط پريان‌ آسمان در «اهراب» مي‌برد.

                                                                                                                           حاجي‌محمود فرنام

در دور قبل اقبال‌السلطان خانه در «ششگلان» تبريز داشت كه هر سحرگاه ماه مبارك از بام خانه‌اش فرشتگان عرش را به «فرش تبريز» فرو مي‌كشانيد و چهچه راز و نيازش در «راست پنجگاه» ـ كه در آن روزگار به مركب خواني گفته مي‌شد ـ در چار سوي تبريز شنوده و نيوشيده مي‌شد، اما باز مردم تبريز پيش از سحور به ششگلان سرازير مي‌شدند.

                                     يــاد ايامي كه گلـبانگ مـناجــاتش به دوست

                                     نيم‌شب بر مي‌شد از اين طـرف كوي ششگلان

                                     پـله پـله چــهـچـه اقـبـال بـر مـي‌شـد به عـرش

                                     راست گفـتي پـرفـشـان بـالا رونـد افـرشـتگـان

                                     ديگر آن لـذّات روحـاني نـمـي‌آيـد بـه دسـت

                                     كــاش روزي بـــازگـشتـي داشــتي دور زمـان[1]

 

          ياد آرم كه پدر بزرگم شادروان آقاحسينقلي حجازي مي‌گفت نذر كرده بودم و هر صباح صيام اوستا غفار مسئله‌گو، نجار سر گذر سيدابراهيم‌ را كه بي‌پا و پر بود به كول گرفته تا ششگلان به تماشاي هبوط پريان سرگران آسمان در شلالة چهچه اقبال مي‌بردم و باز مي‌آوردم.

                      شب بود و به شـشگلان تبريز                «اقـبـال» بـه چهـچه مناجـات

                      بـا زمــــزمــة هــزاردسـتــان                 پيچيده صدا به كوچه باغات

                      تـحـريـر صـدا فـرشـتـگـانـي                 پـرواز گـرفـتـه تـا سـماوات

                                                   روح همه عرش سير مي‌كرد[2]

           باري در سال 1317 شمسي  غلامحسين بيگجه‌خاني 20 ساله بي‌قرار و با دست و پايي لرزان به زيارت جمال خداوندگار نغمه‌كار مي‌رود.


 


«مي‌گفت كه در درگاه حياط كفش‌هايم را كندم و پا برهنه به او وارد شدم خادمِ آقا ما را به حياط اندرون رهنمون شد در باغچه دور ميزي منتظر نشستيم تا آقا با وقاري سلطاني آمدند و پير كبير را شرفياب شديم. از حاجي‌محمود پرسيد: بو دور؟ رو به من كرد و گفت يك رهابي بزن! زدم و ناگاه نوايي جادويي از حنجرة خليايي آقا برخاست. آقا بر سر ذوق آمده بود. صدايي مردانه.

     شب اسـت و چهچه اقبال سـر بـه عـرش افراز     افــق شـكـافــد و مــرغــان قـاف در پــــرواز

     بـه نـيــزه‌بـازي بـــرق و شـهــاب مـي‌مـانـــد     شــعـــاع خـنجـر تـحــريـر در نـشـيـب و فراز

     حماسه‌اي است كه انگـيخـته است در تـبريـز     قـيـامـــتـي كـه غـزل‌هـاي خواجه در شـيــراز

     قطـــار مي‌كنــد ايـن راسـت‌پنـجگـاه عجيـب    عراق و ترك و بيات اصفهان و كُرد و حجاز

     حْدي و زنـگ شـتـرها به هــم درآويــزنـــد     تـــو گــو كـه قـــافـلـة شـكـر آيــد از اهـواز[3]

 

 تا آخر مجلس زبانم بند آمده بود و بي‌آنكه چيزي بگويم زدم و او نيز دلم را نشكست و خواند و بي‌وقفه اشاراتي بر زبان راند كه آن را چنين بزن و اين را چنان. شامگاهان شادان و دست‌افشان و ترنگه‌خوان و بشكن‌زنان به خانه آمدم. تا صبح ساز زدم بي‌آنكه پلك بر هم بنشانم. گاه در پيشگاه او خُرد مي‌ديدم خود را و گاه از اينكه به خانه‌زادي‌اش پذيرفته شده بودم غروري مي‌ورزيدم كه بيا و ببين».

           از آن روز اقبال‌آذر جانبة نيم‌تمام بيگجه‌خاني را ساخت. بيگجه‌خاني تا آخر عمر استاد بلامنازع آواز ايران در ملازمت ركاب او ماند و گويا پس از آن چندان ديده نشد كه با تار ديگري آواز بخواند. روزي در بازگشت از سفري به فرنام گفته بود: «نه، ساز كسي جز ساز غلامحسين به من نمي‌چسبد».


تو ساز مني من ساختمت چونت نزنم؟

آقا غلامحسين چند صفحه با اقبال‌آذر ضبط كرد و باقي هر چه مانده نوارهاي ريلي است كه در مهماني‌ها با آواز اقبال اجرا كرده و با هاي‌وهوي ضبط شده است.

           استاد غلامحسين بيگجه‌خاني تار «جعفر»ي داشت كه البته تار مشقي هم كه به دستش مي‌افتاد شاهكار مي‌كاشت. يادباد كه روزي بيگجه‌خاني را به دعوت قصيده‌سراي بزرگ، شاعر ملي و ترانه‌سراي آزاده مرحوم «جواد آذر»، تا طهران مشايعت و ملازمت مي‌كردم. ساززن‌هاي جوان آن سال‌هاي طهران او را نمي‌شناختند. در يك مهماني در خرابات دل‌آباد «آذر» تاري و نواساز بي‌بديل روزگار ما «محمدرضا لطفي» پشت سر استاد دراز كشيده بود و دست و پنجه‌اش را مي‌پائيد و از حيرت و ذوق و شوق مي‌گريست. تار او را خاصيتي ديگر بود كه همين همورا بود. او تار را به سرعت كه مي‌زد نرمي را گم نمي‌كرد و به خشونت نمي‌گرائيد و به قول خود استاد كه نبايد با تار دعوا كرد. نرم هم كه مي‌نواخت الماس‌دانه‌هاي مضراب ديگر به شمار نمي‌آمد و به قول شادروان شهريار «آقا غلامحسين به تار آرشه مي‌كشد و آبشار نُت‌ها را سرازير مي‌سازد، چه با مضراب مجبوري نقطه بچيني ولي با آرشه خط مي‌كشي».

             زنده‌ياد غلامحسين بيگجه‌خاني آهنگساز بود. از او قطعات ضربي فوق‌العاده شيرينن و كاملاً متفاوتي با آنچه تاكنون شنيده‌اي باز ماند. (باز ماند؟)[4]. مثلاً ياد آيدم كه گريلي[5] را جور ديگري مي‌نواخت و پشت بندش يك چهار مضراب خودساخته در همان گريلي اجراء مي‌كرد. البته از شدت بي‌ادعائي به زور گردنش مي‌گذاشتي كه از ساخته‌هاي خودش است. نه نامي بر قطعاتش مي‌گذاشت و طبعاً نه نتي داشت كه بنويسد و نه حاجتي كه امر به قيد و كتابت‌اش كند. همچنان نغمه فشاني مي‌كرد. باز شهريار مي‌گفت فقط حبيب سماعي را ديدم كه هرگز يك چيز را مكرر نَزَد.

بيگجه‌خاني در مصاحبه‌اي راديوئي مي‌گويد: «آنهائي كه هم در موسيقي آذربايجاني و هم در موسيقي فارسي با اصرار به تقليد از ديگران معتقد به حذف سوري ـ كرون‌ها هستند ‌نمي‌دانند كه در اين صورت موسيقي فقير مي‌شود و اين ربع پرده‌ها نمك موسيقي ما هستند.»

روزگاري كه مانند امروز، فراموشان چارباغ ايران را گاهي فرا مي‌خواندند و فراهم مي‌آوردند تا يادي شود ـ حالا چه فرق دارد يا ارباب نغمه‌كار ياد شوند و يا ارباب جهاندار ـ ، از تبريز هم اين دو آلهة فسون‌ساز نغمه پرداز را به جشن هنر شيراز بردند. آن دو درشيراز قيامتي كردند منتها اين بار نه با سازي نا آشنا مانند چگور و چغانه بلكه با تار. گويا بختياران روزگار امر به اقامت آن دو مرد در طهران كرده بودند و تعليم صنعت و فن شريفشان را. روزهاي اول آنها را به مهماني‌اي در دربار برده‌بودند كه آقا غلامحسين تعريف خوشي از آن مهماني و بر و بالاي مهمانان نمي‌كرد و به تبريز بازگشتند. برخي از روشنفكرانِ نق‌زنِ به دردِ لايِ جرز نخورِ شهر، چندي شنودن سازش را در لجنه‌هاي خود تحريم كردند كه به دربار رفته‌اند و گويا كه اگر اين ميدان براي آنها مي‌بود و اهليتش را داشتند خوش نمي‌رقصيدند و نمي‌ماندند؛ كه آنها نماندند كه؛ مانند اين بي‌چادران كه در خانه مانده‌اند.

بيگجه‌خاني چند سال بعد از اقبال‌السلطان را اينگونه در تبريز ماند و سر به خالتور گرم كرد. خالتور از نظر تفنگ‌انگاران ساز كه ازروح سازندگي بي‌نصيب آمده‌اند عيبي است و بيش از محتواي نوازندگي، فن و فيگور مردم‌فريبي آموخته‌اند، براي ساززن‌ها، خالتور «خلق‌تور» بِه از روشنفكرتور جشنواره‌اي در تالارهاي «چوخ‌بختياران»است.


 


        باري بيگجه‌خاني دو سه سال پس از انقلاب را دوسه قرني زيست. در تبريز بين آن دسته‌هايي كه مي‌شد سازي بزني، موسيقي آرماني مْد شده بود و با ساز عاشقي «من فدائي‌ام» مي‌خواندند و اگر نه ساز عاشقي ـ كه شبيه تفنگ در سينه مي‌گرفتي ـ لااقل مي‌بايست تار قفقازي مي‌زدي كه سينه‌اي بود نه مثل تار فارسي! بغلي. در صورتيكه همين را هم نمي‌دانستند كه تار قفقازي هم در دورة همان استالين چندي ممنوع شد و در اثر مقاومت مردم قفقاز و تحت تأثير شعار «اوخو تار! اوخو تار! سني كيم اونودار»؟[6] دوباره مجاز كردند گرچه برخي‌ مجيزخوانان سرودند  «اوخوما تار، اوخوما تار سني سئومز پرولتار»[7]. اين از روشنفكران؛ از جانب جهانداران هم كه ماجري روشن است. مدت‌ها حقوق ناچيزش داده نشد و مدت‌ها ساز نزد و نزد و نزد تا به همت استاد زنده‌ياد چامه‌ساز «جواد آذر»، بيگجه‌خاني به طهران برده شد و در مجلسي با آقاي شجريان همايوني زد و ضبط و منتشر شد. اين كار اگر براي خود بيگجه‌خاني جز درهم و ديناري ناچيز عائدي نداشت، خير كار نصيب اصحاب ذوق طهراني بود كه آنها هم بيگجه‌خاني را شناختند. در تبريز هم نسل متأخر تفنگ و رنگ فهميدند كه در شهرشان پديده‌اي سرگيجه مي‌خورد. راديو تبريز به صرافت افتاد تا، حال كه پيرمرد حقوق بازنشستگي را حرام‌خور مي‌كند چرا آنها داشته‌هاي پيرمرد را به رايگان تخليه نكنند. چراكه در آرشيو فقط دو نوار جمعاً با مدت كمتر از 45 دقيقه حاوي صداي تار او از دستخوش ايلغار تتار در امان مانده بود. پيرمرد به همراه ضربي دستگاه‌ها را نواخت و در اجراي واپسين دستگاه ـ چهارگاه، كه قضا را مهارت او در همين دستگاه هم بي‌نظيرتر بود و چهارگاه را اعجب مي‌نواخت ـ دردمند افتاد و خانه‌نشين شد. بعد از آن همان نوارها هم گم شد!كسي را خبر از طالع آن گنجينه باز نيامد. البته نوار از آثار بيگجه‌خاني فراوان است اما در زندان آرشيوداران شهر كه اگر روزي به فرض محال مرض مزمن آرشيويسم شفا يابد مجموعه‌اي ارزشمند فراهم مي‌آيد چه تمام آثار استاد ضبط شده است.

        يكي از اسباب خارقه‌نوازي بيگجه‌خاني ممارست او در اجراي رنگ‌ها، ضربي‌ها، تصنيف‌ها و رقصي‌هاي آذربايجاني بود كه اين موهبت همين او راست. سرعت تحركِ پنجه و شتاب درّاب مضراب يكي از خواص منحصر به موسيقي آذربايجان است. حزن غنايي، غم باشكوه، شيريني ربابي موسيقي تبريز نيز كه به اين تندي ريز‌ضرب‌ها افزوده مي‌گردد از اين هنگامه ساز بيگجه‌خاني برمي‌خيزد. اين را نبايد با موسيقي قفقازي مشتبه كرد. گرچه تندي ريتم و پيچش‌هاي مستانه و سريع الحان و اغاني تأثير و يادگار مجاورت با اقوام قفقازي مانند لزگي‌ها و آوار‌ها و چركس‌هاست اما موسيقي مكتب تبريز با آنچه كه در جمهوري آذربايجان امروز نواخته مي‌شود داراي تفاوت‌هاي طبيعي است مانند موسيقي هر نقطة ديگر شرق نزديك يا ايران بزرگ. گرچه در آن سرزمين نيز همين دستگاه‌ها و همين گوشه‌ها با كم و بيش تفاوت روايت و رديف تغني و ترنم و تفاعل مي‌شود اما موسيقي آذربايجان ـ اعني تبريز ـ چيز ديگري است. چيزي ديگر.

و مگر نه اينكه بهترين تصنيف‌هاي باكو همين تصنيف‌هايي است كه ج.جهانگيروف از روايت بيگجه‌خاني آموخته و به باكو براي تنظيم و اجرا توسط اركسترهاي معظم‌شان برده است. زيباتر از تصنيف‌هاي «قره‌گيله‌ (نه قارا گيله)»، «كوچه‌لره صو سپميشم» و  ؟

اما در نخستين سفرم به باكو، آهنگساز و سمفونيست بزرگ روزگار ما جهانگير جهانگيروف لطفاً به ديدارم آمد كه بوي يوسف از ما گيرد و ياد كنعان تازه كند. در نخستين دقائق ديدار گفت از غلامحسين چه خبر؟ ديگر غلامحسيني نبود. گريان و دادخواه به بيان خاطراتش پرداخت كه در سال 1324 به همراه قشون روس براي تشكيل اركستر دولتي حكومت پيشه‌وري به تبريز آمده بود و در تبريز نوازندگان و ارباب موسيقي را جسته بود و در آن ميانه نابغه‌اي بود غلامحسين نام كه تار را بي‌نظير مي‌نواخت. در اركسترش از او بهره‌ها برده بود و تصنيف‌هاي تبريز را از او آموخته و نُت كرده بود و هرچه اصرار كه او نيز نُت بياموزد موفق به راضي كردنش نشده بود كه به چه دردش مي‌خورد؟ مي‌گفت در بازگشت به باكو هرچه از دامنش آويختم كه با خود به باكو ببرم زير بار نرفت كه نرفت. مي‌گفت: آقاي اقبال هم معجزي بود يك بيت را در گردش پنج دستگاه مي‌خواند و آن بيت چنين بود:                    

                                   «راســت» گـويان «حسـيني» به «نــوا» مي‌گـفتند

                                  كه حسين كشته شد از جور «مخالف» به «عراق»

باز مي‌گفت: البته پيرمرد عجيبي هم بود كه حاجي محمود نام داشت و لابد خيلي سال پيش مرده است. او «قاوال» مي‌زد و چنان به مهارت مي‌زد كه من در ميان كنسرت جايي براي سْلوي سازش! معين مي‌كردم. دقيقه‌ها در ميان كف و سوت و سكوت و هوراي تماشاچيان «كنسرتو قاوال» اجرا مي‌كرد كه اين شيوة ابداعي در تبريز را بعد از بازگشت در باكو رائج كردم اما آن نمي‌شد. تا گفتم كه اما او زنده است از حيرت و خوشحالي قهقهه‌اي تركاند و از او چه فسانه‌ها كه سر كرد.

          فرنام بيش از صد سال زيست يعني در سال‌هاي1270 ـ 1265 شمسي به دنيا آمده بود و با تار آقا حسينقلي ـ پدر آقا غلامحسين ـ ضرب مي‌گرفت. او دايناسور موسيقي بود، چه با سه‌تار «منتظم‌الحكماء شيرازي» و با آواز «عارف قزويني» قاوال زده بود و مي‌گفت قبالة ملك سه‌تار به نام دو نفر بود منتظم‌الحكماء و استاد شهريار. فرنام و بيگجه‌خاني همواره با همديگر در احتجاج و مرافعة پيرانه‌سر بودند. دعوايشان هميشه بر قطعة آوازي و قطعة ضربي بود. تا اجراي قطعه‌اي غير ضربي شروع مي‌شد فرنام بيقرارِ چهارمضراب، تاب نشستن و تحمل كردن را نداشت و مرتب به بيگجه‌خاني 4 انگشت خود را نشان مي‌داد كه يعني چهار مضراب! فرنام 90 ساله هم كه بود «قاوال» را مردانه مي‌كوبيد. هوا مي‌كرد و مي‌گرفت سرانگشت شست را با ضرب‌آهنگ گرد روية قاوال سْر مي‌داد. پهلواني مي‌كرد و معركه مي‌گرفت. بيگجه‌خاني بي‌او تصور نمي‌شد و او نيز بي‌ بيگجه‌خاني.

و فرنام باز زنده ماند و بيگجه‌خاني را به خاك سپرد. يتيمانه و فرزند مْرده بر سرِ خاكش زار مي‌گريست.

نيم‌شبي ديرگاه همسر بيگجه‌خاني تلفن كرد و گفت كه آقا غلامحسين حال بدي دارد و نفس‌اش به سختي درمي‌آيد. سراسيمه به چند كس كه استاد زينت مجالس آنها بود متوسل شدم تا بيايند و او را به مريضخانه ببريم از قضا همگي مهمان داشتندو معذور. خود رفتم. در بيمارستان 29 بهمن تبريز بستري شد. در اتاقي تنها خوابيده بود. تا مرا ديد گفت سالم است و دردش بيمارستاني نيست و ... قبل از سپيده آرام‌اش كرديم و خانه رفتن خواست اما مريض بود. صبح كه شد اطباء آمدند و معاينه كردند مرحوم دكتر علوي‌زاده خبر از ناراحتي قلب و ريه‌اش را داد. پس از يك‌هفته صبحي زنگ زدند كه بيائيد و بيگجه‌خاني را ببريد.

          در سحرگاه 26 فروردين‌ماه 1366 از خماري دنيا به نشئة آخرت فرو شده بود؛ چندانكه پاي سالك در برف صحراي عشق. پير مرد عجيب مرده بود. هنوز تار مي‌نواخت. دست راست‌اش مضراب‌گير به جانب سينه برگشته و دست چپ‌اش گويي دستك تار برگرفته.

عجيب بود. مجسمة تارزنِ پيرِ ناكام          

روزي ديگر به گورستان «وادي رحمت» تبريز برديم. اما خاكسپاري‌اش باشكوه بود. جواد آذر كه خود به غريبانه‌ترين وجه زيست و مرد و در خاك شد، همه را از تهران آورده بود. 

صاحب اين قلم جمله‌اي چند در باب مرثيت و شرح فضيلت او راند و شجريان عجب مويش‌گري‌اي كرد و خواند:

                 «بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران    كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران»

       با مرگ او افسانة ديگري از جوامع‌الحكايات خنياگري و الاغاني رامشگران به پايان رسيد.

                                    گر بخواهم خاطرات خويشتن با او نوشت


                                     دفـتري از يـك كتـاب عمر بايد ترجمان

 

 



[1] كليات ديوان شهريار؛ ج2، ص 224-223.

[2] كليات ديوان شهريار؛ ج1، ص 560.

[3] كليات ديوان شهريار؛ ج3. ص217-215.

[4] مرحوم دكتر بهجت مي‌گفت كه قطعات آقاي بيگجه‌خاني را جمع مي‌كند.

[5] «گريلي» يا «گرايلي» نام گوشه‌اي است برگرفته شده از موسيقي قفقاز ـ مردم داغستان ـ و «گراي» لقب حكمرانان آن‌هاست، اگرچه جاهلاني به زور اين را مستفرس كرده‌اند و به عبارت نامربوط «گرية ليلي» تحريف كرده‌اند، چندانكه «بيات ترك» را «زند»چپان شدند.

[6] شعري از شاعر باكويي، شادروان ميكائيل مشفق در مابله با ممنوعيت تار در سال 1937 : بخوان تار! بخوان تار! ترا چه كسي از ياد مي‌برد؟».

[7] شعري از سليمان رستم، شاعر حزب كمونيست در پاسخ شعر مشفق و حمايت از ممنوعيت تار:«مخوان تار! مخوان تار! ترا نمي‌پسندد پرولتار».